﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>مالزی نشین 2 !</title>
    <description>اینجا زندگی نوشتِ من است...</description>
    <link>http://notepad.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مالزی نشین</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 24 May 2012 21:55:20 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>25یی دیگه...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فک کنم 4-5 ماهی میشد تقاضای فارغ التحصیلاتجاتی داده بودم. ولی هر چی میرفتم پیگیری میکردم، میگفتن نه باید صب کنی تا نمرات پاس و فِلی فلان چی هم بیاد، بعد. حالا بماند که نمرهه که ثبت شده، چون پاس و فِل بوده فقط، معدلم رو نوشتن صفر! والا قباحت داره! بعد از عمری بچه مدرسه ای بودن، آدم معدلش بشه صفر! خجالتم خوب چیزیه!&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که بالاخره بر طبق 25م های قشنگ، امروز که 25م بود و نمره ها ثبت شد، بالاخره&amp;nbsp;&lt;span&gt;نمُردیم و این استاتوس دانشجوییمون، از Active خارج شد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/453798_plzT9F2o.JPG" alt="" width="219" height="21" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;یعنی این انگلیزی نوشتنِ اینا من رو مُرده! عنوان رو با انگلیزی مینویسه، ولی نتیجهء جلوش رو با مالایی!!! یعنی نبوغن ها! این Bergraduan همون گرجوِیت خودمونه!&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;فک کن حتی توی آفر های هم همیطوره. مثلاً این همه به انگلیسی نوشته، بعد قسمتی که باید اسم دانشگاه رو بنویسه، یونیورسیتی رو ایطوری مینویسه: Universiti!! هنرمندن به خدا!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;بی خی... فقط خواستم روز تغییر استاتوسم رو ثبت کنم. وگرنه به طور کلی من از همون 5-6 ماه پیش فارغ به حساب میومدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;از دیشب هم یه فکر خنده دار دیگه برا ادامه درس و کار و نجات از علافی افتاده به جونم که آقوی بچا هم کلی استقبال کرد (جز که خودم به فکر خودم باشم!)... تا تعطیلات آخر هفته تموم شه و دوشنبه سه شنبهء آینده یه سر برم دانشگاه ببینم چی میشه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/439</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9501588/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9501588</guid>
      <pubDate>Thu, 24 May 2012 21:55:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بانک بی منطق!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من االان اعصاب ندارما! یعنی دلم میخواد یکی بگیرم خودم رو بزنم، یکی این بانک انصار رو!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مرتیکه یعنی اسکوله ها! به ما گفته بود: &lt;strong&gt;باید&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;همهء حسابای فعال خودتون و اعضای خونوادتون&amp;nbsp;&amp;nbsp;رو بیارید شعبه ما (دیگه چیکار اونا داشت رو من نمیدونم!!).&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خب اعضای خونواده که به ما چه، خودمون دوزار پول داشتیم میخواستیم بذاریم حساب بلند مدت اونجا، که همزمان اوراق مشارکت خوده بانک رو هم داشتن برا فروش و گفتیم میشه از اینا بخریم به جاش؟ گفتن آره و خب خریدیم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از اونجایی که اینا فقط هزینهء زندگی رو داده بودن به ما و شهریه و حق تاهل رو ندادن (بعضی شعب میدن، بعضی نمیدن)، ما هی رفتیم گیر دادیم، گفتن حق تاهل رو نمیدیم، ولی شهریه رو میریزیم به حساب دانشگاه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا هی هم برو دنبال شماره حساب و اینای دانشگاه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد هم گیر داده که شماره IBAN نامبر بده! حالا منم رفتم بانک میپرسم، میگه این مربوط به کشورای اروپایی هست. ما فقط با سویفت کار میکنیم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا هر چی به این بانک ایران بگو! مگه حالیشه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از طرفی هم گیر داده که اگه میخواید مشتری ما بمونید و بارهای بعدی هم از ما ارز بگیرین، باید بیاید این اوراق رو به صورت امانی بذارین توی بانک ما، که یه سال دست ما باشه! حالا هر چی بگو خب پولِ این اوراق که در اصل به اسم بانک شماست و از خودتون خریداری شده! دیگه چیکاره چارتا کاغذ پاره داری؟ هی میگه نه! ما باید مطمئن باشیم که یه سال این پوله دست ماست!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راستش شاید اگه بانکه عادی بود، آدم میگفت خب بی خیال. من که با چارتا کاغذ کاری ندارم که. خب میذارمش اونجا... ولی این بانکه نشون داده که قابل اعتماد نیس!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همون اول برا ارز که حساب باز کردیم، هی گیر داد که باید تقریبا دوبرابر مقدار ارز، حساب ریالیتون رو شارژ کنید و دفترچش هم پیش ما باشه که مطمئن باشیم، ما هم دوهفته ای ارز میدیم! حالا دو هفته اشون که شد 5 هفته که خب بماند! بعد بگو با حساب چیکار کردن!؟ بهله!! از اونجایی که سیستم sms ما فعال بود برا تراکنش های حساب، هی برا ما sms میومد که: 1500 تومن حق کپی از حساب برداشت شد! (من نمیدونم اینا کپی لیزری با اسکنر الماسی گرفتن که هزاروپونصد تومن شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟)... 500 تومن حق پوشه! دوزار حق فلان!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد هم که رفتیم پرسیدیم از دوستان، گفتن خب چون دفترچه دستشون بوده، هر برداشتی دوست دارن میتونن بکنن!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد من میگم خب فرض کن من برم این ورقه ها رو هم بذارم! عشقشون بکشه برن یکیش رو نقد کنن!! بعد من چه خاکی بریزم توی سرم؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد جالبه که طرف آدم رو اسکول فرض میکنه ها!! وقتی میگیم ما این پول رو خب برا ارز نیاز داریم، میگه: خب اگه نیاز شد پول رو برمیداریم از اوراق، میریزم توی حساب کوتاه مدت! سودش هم بهتون تعلق میگیره، نگران نباشید. زیاد فرقی نداره!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا یکی نیس به این بگه یا تو اصولاً تفاوت سود 7درصد با 20درصد رو نمیفهمی، یا از پایه اصالتاً با اعداد و سود و فلسفه سپرده و بانک آشنایی نداری!! والا به خدا!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که امروز که دارم بهش میگم بابا شما گفتی حساب فعالت رو بذا اینجا، نه ورقه هات رو هم بیا بذا توی بانک، هی میگه: نه من گفتم هر چی دارین باید بدید دست ما (فک کن! حتی ورقهء وکالت مامان رو هم گرفته قایم کرده برا خودش!! من نمیدونم چرا همچین میکنه این بشر! حرص جمع آوری داره مث که! حالا سند و مدرک باشه، پول باشه، هر چی باشه! به مامان هم که گیر داده که باید حساباتون رو بیارید اینجا چون وکیلشون هستین!!! گفتم برو بشین بااااا... دلت خوشه ها!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داشتم میگفتم: حالا که بهش میگم شما اینطوری نگفتین، همچی هم دادش رو سر من کشیده، و گوشی رو خدافظی نکرده قطع کرد (یعنی داد دست مامان!). یعنی اعصابی از من روانی شد ها!! یکی نیس بگه عامو به تو چه که پول ما کجاس! یه &lt;strong&gt;حساب با ده هزارتومن هم فعال می مونه&lt;/strong&gt;! حرص پول داری مث که!؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هی هم میشینه به من میگه: ما این قد به شما ارز دادیم. تفاوتش با بازار آزاد این قد بوده. دیگه خیلی از دستش عصبانی شدم بهش گفتم: ببین جناب! اول که این سهم هر دانشجوی محصل خارج از ایران هست این ارز، دوم هم پولش رو خودمون دادیم! شما که ندادین که! منتی نیس... الان هم میگی حساب فعال، خب من ازتون اوراق بانکِ خودتون رو خریدم! دیگه چیکار ورقه اش دارین؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی غلط نکنم از این جمله ها بود که حرصش گرفت... نیس آروم هم میگفتم و دعوا نداشتم باهاش، خودش یه طرفه دعوای خونش رفت بالا!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مرتیکهء احمق! اعصابم رو خراب کرد امروز.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مدیریت بانک انصار مرکزی آشنا ندارین من برم بابای این طرف رو بیارم جلو چشمش؟&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا بد از بدترش هم اینجاس که دارم با مسترنیک درد دل میکنم، اون نابغه هم میشناسه این مرتیکهء اسکول رو ها، ولی برگشته به من میگه: لابد تو از نظر خودت آروم حرف میزدی. شاید از نظر اون داشتی بد حرف میزدی که اون اینطوری کرده!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یعنی کاردم میزدی خونم در نمیومد ها!! فقط هنر کردم بهش گفتم: مرسی! من حالم گرفته بود خواستم با تو درد دل کنم! یعنی فک میکنی من نمیدونستم داشتم چطوری حرف میزدم؟ اگه داد زده بودم که حداقل خودم این قد الان خودخوری نداشتم و سبک بودم که!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد میگه: خب این همه من حرف زدم (یه ده دقه ای!)، فقط همین جملش رو دیدی؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کاش یکی به ملت بگه: همیشه همین یه جمله هاست که آدم رو داغون میکنه... همین یه جمله هاس که تیشه به ریشهء سالیانِ سال دوستی میزنه... همین یه جمله هاست که آدما رو میشکنه... هیچ کس از رهگذری که فقط یه جمله میگه و میره، دلش نمیگیره! تو میخوای یه ظرف بزرگ عسل بیار واسه کسی. ولی اگه یه سوسک افتاد تووش، همون سوسکه هست که خراب میکنه همهء اون شهد عسل رو...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی خب... چه کنم؟ چی داشتم بگم؟ اصلاً چی میشد گفت؟ فقط گفتم: اوکی... باشه... نمیدونم... خدافظ!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/438</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9496694/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9496694</guid>
      <pubDate>Thu, 24 May 2012 04:18:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فقط یه مورد!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من فک کنم توی پُست قبلی چون یه کم طبق معمول این روزام کم حرف شده بودم، یه کم گنگ شد بعضی حرفام. توی کامنت بعضیاتون جواب دادم البت. گفتم اینجا هم بنویسم و یه کم روشن شه که نگرانم نباشین:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همونطور که قبلنا هم گفتم، ما توی زندگیمون عادت به نگفتنِ تام نداریم. ما میگیم، مشکلاتمون رو، تفاوت هامون رو، سوء تفاهم هامون رو، همه رو راحت به هم میگیم و حل میکنیم. شاید به خاطر همینه که هنوز بعد از شیش هف سال، میتونیم همدیگه رو تحمل کنیم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من که داشتم از سکوتم میگفتم، منظورم سکوت تام توی همهء موارد نبود. من الان توی این مورد و چن تا مورد کوچولوی دیگه است که یه کم ساکت شدم. هر چند توی این سکوت و صبر هم، منتظر وقت مناسب برا حل مشکلم هستم. ولی خب باید زمانش برسه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من این سکوت و کم حرفی ای که ازش مینالم، یه مدل دیگه است. راستش من قدیما هر چی برام پیش میومد، عادت داشتم سریع و فی الفور حلش کنم. بی درنگ. ذهنم بد درگیر میشد. ولی طی این سالا و زندگی با مسترنیک، فهمیدم زندگی متاهلی این رو نمیطلبه. گاهی اگه بخوام در لحظه مشکل رو پیش بکشم و حل کنم، خیلی بد از بدتر میشه. مجبورم سکوت کنم. صبر کنم. اون قدری که زمان مناسب برسه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این زمان سنجیه هست که سخته. این سکوته هست که برا من زجر آوره. ولی خب یه &lt;strong&gt;باید&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;هست. نمیشه کاریش کرد. اگه بخوام زندگی آروم باشه، باید رعایت کنم این رو.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی همین صبره هست که خب آدم "کم حرف" میشه دیگه. این کم حرفیِ این مدلی هست که خستم میکنه و دلگیر... نه کلاً نگفتن&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/437</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9492350/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9492350</guid>
      <pubDate>Wed, 23 May 2012 08:38:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به خاطر خودت بود...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://notepad.persianblog.ir/post/434/" target="_blank"&gt;دیروز&lt;/a&gt; درسته که خودشیفتگی خونم زده بود بالا، ولی در کل خیلی تکراری بودم مث هر روز&amp;nbsp;ِ این روزا... ولی خب زیاد هم دل و دماغم نسوخته بود. به خاطر همی هم خب پاشدم شیرینی درست کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه مُشت هم با مامان و خواخره حرفیدم و خب روحیم کلاً نرمالیزه بود.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی اومد خونه، داشتم براش تعریف میکردم که...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمیدونم چرا هر چی مربوط به گفته های من و یا حتی خانوادهء من هست رو این قد با شک قبول میکنه و هزارتا "چرا" میاره و عملاً انکار میکنه و میگه شدنی نیس، ولی همون مورد در مورد خانواده خودش که باشه، از صدتا شدن هم شدنی تر و عادی تره!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی خسته میشم از این همه گارد گرفتنهاش...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدتــــــــــــهاست دیگه عادتم شده فقط میگم: "خب... نمیدونم... لابد...". بعد هم ساکت میشم و به خودم میگم: بیکار بودی باز نشستی حرف زدی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بس که این سکوته رخداده توی این سالا، بس که دیگه نگفتم و بی خیال شدم، حتی گاهی هم که خودش دیگه میفهمه من یه طوریم هست و گیر میده که بگو و خب میگم، تا توجیه میکنه و توجیه میخواد، بازم میگم: ببین! بی خیال...&amp;nbsp;من دیگه واقعاً&amp;nbsp;&lt;strong&gt;نه حوصله دارم&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;بشینم برات توجیه بیارم و نه دیگه حضور ذهنش رو دارم که شرایط چی بوده بس که بی خیال شدم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادمه قدیما همه چی توی ذهنم بود، وقتی یه چی میخواستم بگم، همه جوانب و شرایط میومد کنار هم و همه چی رو به همدیگه وصله میزدم و همچی سخنرانی میکردم که اصلاً ... خدای وِر وِر کردن بودم قدیما...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی الان... من... سکوت... بی خیالی... گفتن "باشه، اوکی، آره، شاید، من نمیدونم" برام شده یه عادت...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هر چند خودش هم میفهمه گاهی (میگم "گاهی"، چون بس که در مواقع دیگه فقط یه "باشه، نمیدونم" گفتم، اونم فکر میکنه واقعاً اینطوره نظرم و عادیه براش). دیشب گیر داده بود که چته؟ هر چی فک کردم دیدم: بگم که چی؟ فوقش دوباره میخواد شروع کنه توجیه کنه، منم که دیگه حوصله حرف زدن ندارم اصلاً. خودش هم که بدبخ اینقد بدبختی داره این روزا که: چه کاریه خب الکی یه مشغولیت ذهنی دیگه هم براش بسازم؟ (خدااااااااییش هیچی از این سخت تر نیس که توی مملکت غربت باشی، پروژه و سوپروایزر و همه چیت اوکی باشه به طور معجزه آسایی، ولی از یه هموطن بخوری! یعنی بخوری هااااااااااا... یعنی دلم کبابه واسش. دلم میخواد برم طرف رو بگیرم ریز ریز کنم. به نظرم کار چنین آدمی، از یه دزد که مستقیم از جیب ات میزنه هم وقیح تره... بی خیال... داشتم درد دلای خودم رو مینوشتم. الکی رفتم سراغ درد دلای اون!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آره داشتم میگفتم... با این شرایطش، سعی میکنم هیچی نگم. میگم ولش کن. چیکار دارم... من که عادت کردم به نگفتن. بذا حداقل اون از بابت خونه راحت باشه و دغدغه ای نداشته باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فک کن... من، سکوت، کم حرفی... خودمم برام عجیبه. ولی چه قشنگ عادت کردم... چه قشنگ عوض شدم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نه که بگم الان سختم هست که ایطوری شدما، نه... شاید هم عادت کردم. اوایل خیلی زورم میگرفت، ولی الان دیگه همه چی عادیه به نظرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی دیشب هم دلم براش سوخت. میگه: دوست دارم وقتی میام خونه&amp;nbsp;&lt;strong&gt;مث همیشه&lt;/strong&gt;شاد باشی. برام بگی، بخندی، شور داشته باشی، هیجان بدی بهم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و خب از اونجایی که من حوصله نداشتم بگم این حالِ سوخته حاصل همون حرف زدنِ باشور با خودت هست، فقط گفتم: نه، من عادی ام. شاید امشب چون برنامه تو عوض شده، خودت حس میکنی یه طور دیگه است. آخه هر شب وقتی میای، اول که یه ربع استراحت میکنی، بعد که همون پای کامپیوترت چایی و شیرینی ای چیزی میخوری (دلم نیومد بهش بگم که منم هر چی باهات حرف میزنم، بازم سرت توی کار خودته!)، بعدش هم که خب به کارات میرسی بازم. بعد هم که بعد از که نود بار صدات کردم، میای شام میخوری و یه فیلم می بینی همزمان. ولی امشب خب تا اومدی دوساعت و نیم رفتی پیش دوستات و بعد هم شام رو بدون فیلم خوردی و شرایط متفاوت بود، شاید به خاطر همین فکر میکنی من طوریمه. در صورتی که برنامه خودت متفاوت بوده امروز...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هنوز هم هست چیزایی که میشه ثبتشون کرد. میشه نوشتشون، میشه ... ولی بی خیال. همه چی عادیه... شاید این رسم زندگیه، من نمیدونم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/436</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9489305/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9489305</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 20:41:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نان خامه ای!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما امروز نون خامه ای پخیدیم! &lt;a href="http://yemalilar.blogspot.com/2011/03/blog-post_4339.html" target="_blank"&gt;دستور راحتی&lt;/a&gt; بود. من فقط فک کنم تخم مرغ زیاد زدم بهش، موادم شل شد و موقعی که توی فر بود، فرمش از کف رفت و بی ریخت شد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از طرفی هم خامه ها معجزه شده بودن، فرم نمیگرفتن!! این بود که تقریباً نیمه غلیظ/رقیق ریختم توی نون ها و فعلاً گذاشتم فریز تا یه کم خودش رو ببنده بعد نوش جان فرماییم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a title="کلیک کن که بزرگتر ببینی" href="http://images.persianblog.ir/453798_xVP8pXqe.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/453798_xVP8pXqe.jpg" alt="" width="250" height="177" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;+ ها ها ها! نیگا! سر و ته هیچ کدوم معلوم نیس بدبخت! قیافش هم که مث کوفتهء وارفته اس! کاش مزه اش خوب شده باشه حداقل&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/435</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9486180/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9486180</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 07:57:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خودشیفته!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بَده آدم این قد از خودش خوشش بیادا!&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دُم ابروهام رو یه کم کوتاه کردم* و طبق معمول به پهنای کل ابروم هم ابرو رو بر داشتمش (زیاد پهن نیست کلاً) بعد این قذه از قیافم خوشم اومده! هی میرم جلو آینه ذوق خودم رو میکنم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد هی میشینم به مسترنیک میگم: کاش بچه ها و نوه هام هم مث خودم بشن! صورت گرد، لُپ گوگولی! لب کوچولو! مماغ کوچیک...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یهنی من الان خودشیفتگیِ خونم زده بالا؟!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* جالبیش اینجاس که این مسترنیک از ابروی کوتاه بدش میاد! هی میشینه پامیشه به من میگه: این چه قیافه ایه برا خودت ساختی؟ هنوز چشمات تموم نشده، ابروت تموم میشه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;البت این اتفاق که خودشیفتگی خونم بزنه بالا، گاهی پیش میاد فقط. همیشگی نیس! با این که هیچ وقت نمیبرن عوضم کنن و یکی دیگه بیارن، و خب اصولاً همیشه خودمم، گاهی حس میکنم چه زشت شدم، چه پوستم تیره اس، چه پیر شدم (البته این تقصیر مسترنیکه! وگرنه بچهء 27ساله رو چه به پیری! توی این 7 سال پیرم کرد ننه، پیــــــــــر...)! گاهی هم مث الان حس میکنم خیلی کیوت شدم!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;+ نمیدونم! شاید هم اثرات کتبانوگریِ امروزه! بذا ببینم اگه خوب شد، میام میگم چی پخیدم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/434</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9485314/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9485314</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 05:15:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Departure!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یعنی خدا میدونه من چقد از این سالن دیپارچر فرودگاه بدم میادا...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;البت در دو حالت خوشم میاد! یه حالتش رو نمیتونم بگم و خب یه بار هم بیشتر اتفاق نیفتاد و احتمالاً کم پیش بیاد که اتفاق بیفته(!)، یه حالتش هم که خب زمانی هست که خودمون داریم میریم ایران (یا حالا هر مسافرتی...).&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کلاً سالن دیپارچر همیشه خبر از رفتن میده. رفتن اونایی که دوستشون دارم: برگشت مامان، بابا، خواهره به ایران.... رفتن این دوستای گل امروز...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی خیلی خیییلی محدودن دوستام. کسایی که از صمیم قلبم از دوستی باهاشون احساس غرور میکنم. اونایی که فقط دوست نیستن، خواهرن، برادرن، یه تکیه گاهن...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و اونایی که امروز برای شروع قدم بعدی زندگیشون، از اینجا رفتن به یه قارهء دیگه، بارزترین نمونهء این دوستا بودن برامون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;+ بی ربط نوشت: شدیداً حالمان از خودمان به هم میخوره! دقیقاً سه بار یه کار رو شروع کردم و هر سه بار، نصفه ولش کردم!!! یعنی یکی باید مرا زد! اراده سوزی گرفتم!&lt;img title="کلافه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif" alt="کلافه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/433</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9480542/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9480542</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 10:18:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تارف!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دقت کردم می بینم من این طوری که &lt;strong&gt;الکی ادعا میکنم&lt;/strong&gt;، اصلاً هم آدم بی تارفی نیستم! اتفاقاً خیلی هم با آدما تارف دارم، خیلی هم رودرواسی میکنم، خیلی هم سعی میکنم طوری برخورد نکنم که هر چند خودم راحتم، ولی کسی بهش بربخوره یا ناراحت شه... یه کلوم: خودم رو خیلی به سختی میندازم گاهی به خاطر بقیه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پس خیلی حرف چرتی میزنم اگه بگم آدم بی تارفی ام!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;البته اگه هم در خیلی مواقع خودم بخوام که ایطوری نباشم، یا آقوی بچا یا مامان بزرگِ بچا نمیذارن!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالو بماند که دیگه خیلی وختا اصلاً از بیخ این قد بهم سخت میگذره که دیگه نیازی نیس خودم اذعان کنم، چهرهه خودش به صورت اتوماتیک، ضایع میکنه میره!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالو چیطو شد که این یادم اومد: دیروز صبح ساعت 11:30، از فرط بیکاری، خسبیده بودم. آقوی بچا هم از فرط بی حالیِ ناشی از سرماخوردگی، خسبیده بود! بعد تلیفونمان زنگید و پسرخالمان از ایران بید. خودش تا دید صدای من گیجه(!)، خودش عذرخواهی، منم سریع گفتم: نه نه، خواب نبودم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من نمیدونم حالو اگه میگفتم خواب بودم، چیطو میشد مگه؟ چه تارف الکی ای هست که من دارم با ملت...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;البت امروز دوباره همین اتفاق در همون ساعت برا آقوی بچا افتاد، بازم مریض بود خواب بود و باز همون پسرخالهه زنگید و باز عذرخواهی و آقوی بچا هم اصرار و اصرااااااااار که: نه من اصلاً خواب نبودم! چون مریضم صدام گرفته فقط...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که نمیدونم ما چرو این قد تارف داریم! حتی توی این مسائل به این سادگی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;+ صبح مسترنیک همچنان داشت با سرماخوردگیش سر و کله میزد، سینوس هاش درد میکرد، رفتم براش بخور بذارم، یه کم بابونه ریختم تووش... چنان بوی بابونه ای توی خونه پیچید. وای خدا.... چه حسی... رفتم به قدیما... حلوای کاچی، خونهء مادربزرگه.... هوس حلوای کاچی ای کردم که مادربزرگه درست میکرد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/432</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9471552/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9471552</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 01:28:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ضدحال!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هنوز هم از ضدحال امروز خدا در عجبم!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدااااااا! آخه حداقل میذاشتی برم مصاحبه، بعد ردم میکردی!!! ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نه! حالا که فک میکنم می بینم اوطوری هم خیلی میخورد توو ذوقم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همی بهتر که مصاحبه نرفته، دعوت رو پس خوندن!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی خدا! به جون خودت خیلی حالم گرفته شد! پوچ شدم یهو! بس که م. تعریف کرده بود... اصلاً یعنی اصـــــــــــــــلاً در مخیله ام نمیگنجید که جواب منفی بدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ظهر بعد از دیدن ایمیل عذرخواهی شرکت، این قد کفرم درومده بود که پاشدم هی گشتم دنبال یه جا دیگه که اپلای کنم... لامصبا همشون سابقه کار میخوان! آخه منِ صفر، سابقه از کجام درآرم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه جا باید از صفری دربیام یا نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدا میگیرم میزنم خودم رو ها!! اه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخه بیکاری هی فکر کار کردن میندازی توی مُخ من، هی خودت کنسلش میکنی؟! دلت میخواد به سوسک شدنم بخندی؟ بخند آقاجون! بخنــــــــــــــــــد! ما کلاً مث که این روزا برا همه سوژه خوبی هستیم!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/431</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9469242/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9469242</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 12:37:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ته دیگ و ته طاقه!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یعنی من هر وخ میخوام برنج درست کنما، یعنی هر وختا... تا میام برنج رو دم کنم، یادم میوفته به یه حرف تاریخی که چن سال پیشا یکی از دخترداییام زد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بین مامان و زندایی بحث این بود چه طور میشه برنج رو دم کرد که ته دیگ نبنده. بعد یهو دخترداییم که سه سالی از من بزرگتره (اون موقع فک کنم دبستان بودم و اون احتمالاً راهنمایی بود)، یهو برگشت گفت: مامان بزرگم اینا یه طوری برنج درست میکنن که هیـــــــــــچ وقت ته دیگ نمی بنده، برنج زیرش هم مث رووش نرم هست. ولی &lt;strong&gt;حتی به ما هم یاد نمیدن چه طوری درست میکنن&lt;/strong&gt;!! (بعدش هم یه چیش و ابرویی اومد که یعنی اونا خیلی چیز بلدن و شما بلد نیستین و حتا نپرسین که یاد نمیگیرن، ولی ما میتونیم حداقل اگه بلد هم نمیشیم، بریم خونشون و بخوریم ولی شما نه!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یعنی دقیقاً با تاکید کلام بر این تیکه که تیره اش کردما!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اون موقعا خیلی بچه بودم، ولی بازم توی همون عالم کوتولگی، خیلی برام جای سوال و ایضاً خنده بود که: مگه میشه مادربزرگ آدم یه چی بدونه به آدم یاد نده؟ چرا این ایطو گفت؟ حالا انگار فرمول کشفِ طلاس که میخوان مخفی بومونه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه از اون به بعد، هر وقت، یعنی هـــــــــــر وقت که میخوام برنج دم کنم، یادم به حرف اون میفته و خندم میگیره!&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;+ کلاً این زنداییم و بچاش یه طورای عجیبی ان! &lt;strong&gt;خیلی میخوان همه کارای خودشون رو پیچیده جلوه بدن&lt;/strong&gt; و بگن هنر میکنن که فلان کار رو میکنن!! حتی توی تریپ صرفه جویی و اینا. نمیدونم براتون گفتم یا نه، یه بار همین زنداییه داشت مِن باب صرفه جوییش و این که هوای داییِ ما رو داره، پیش مامانم اینا که خب خوارشوور باشن خودشیرینی میکرد که: ها رفتم یه ته طاقه* پارچه خریدیم، باهاش یه چادر و یه مانتو و یه دامن برام خودم درست کردم، دوتا شلوار هم برا دوتا دختر بزرگه. دوتا تاپ هم از کنارش درومده!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد ما همیطو دهنمون وااااا! که احیاناً این کلِ طاقه نبوده؟ ته طاقه اصولاً به زیر یه متر میگنا!! حالا اگه طاقه چادری هم باشه خب زیر دو سه متر به عنوان تهش تلقی میشه!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که همچی زندایی هایی داریم ما&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&amp;nbsp;(حالو نه که فک کنی دایی ما ندار باشه ها!! داییم کارخونه دار هست! 4-5 تا ماشین داره، خونش فلان جاس! اصلاً شاخی هس برا خودش! ولی نمیدونم زنش چرا فک میکنه باید چنین ادعاهایی بکنه و خودش رو شیرین کنه!&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* طاقه: ما به این رول های پارچه (البته گاهی هم مستطیله خب)، میگیم طاقه پارچه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notepad.persianblog.ir/post/430</link>
      <author>مالزی نشین</author>
      <comments>http://notepad.persianblog.ir/comments/446053/9459420/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-446053.post-9459420</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 05:14:12 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
