مالزی نشین 2 !
اینجا زندگی نوشتِ من است... 
لینکدونی

دقت کردم می بینم من این طوری که الکی ادعا میکنم، اصلاً هم آدم بی تارفی نیستم! اتفاقاً خیلی هم با آدما تارف دارم، خیلی هم رودرواسی میکنم، خیلی هم سعی میکنم طوری برخورد نکنم که هر چند خودم راحتم، ولی کسی بهش بربخوره یا ناراحت شه... یه کلوم: خودم رو خیلی به سختی میندازم گاهی به خاطر بقیه!

پس خیلی حرف چرتی میزنم اگه بگم آدم بی تارفی ام!

البته اگه هم در خیلی مواقع خودم بخوام که ایطوری نباشم، یا آقوی بچا یا مامان بزرگِ بچا نمیذارن!

حالو بماند که دیگه خیلی وختا اصلاً از بیخ این قد بهم سخت میگذره که دیگه نیازی نیس خودم اذعان کنم، چهرهه خودش به صورت اتوماتیک، ضایع میکنه میره!

حالو چیطو شد که این یادم اومد: دیروز صبح ساعت 11:30، از فرط بیکاری، خسبیده بودم. آقوی بچا هم از فرط بی حالیِ ناشی از سرماخوردگی، خسبیده بود! بعد تلیفونمان زنگید و پسرخالمان از ایران بید. خودش تا دید صدای من گیجه(!)، خودش عذرخواهی، منم سریع گفتم: نه نه، خواب نبودم!

من نمیدونم حالو اگه میگفتم خواب بودم، چیطو میشد مگه؟ چه تارف الکی ای هست که من دارم با ملت...

البت امروز دوباره همین اتفاق در همون ساعت برا آقوی بچا افتاد، بازم مریض بود خواب بود و باز همون پسرخالهه زنگید و باز عذرخواهی و آقوی بچا هم اصرار و اصرااااااااار که: نه من اصلاً خواب نبودم! چون مریضم صدام گرفته فقط...

خلاصه که نمیدونم ما چرو این قد تارف داریم! حتی توی این مسائل به این سادگی...

+ صبح مسترنیک همچنان داشت با سرماخوردگیش سر و کله میزد، سینوس هاش درد میکرد، رفتم براش بخور بذارم، یه کم بابونه ریختم تووش... چنان بوی بابونه ای توی خونه پیچید. وای خدا.... چه حسی... رفتم به قدیما... حلوای کاچی، خونهء مادربزرگه.... هوس حلوای کاچی ای کردم که مادربزرگه درست میکرد...

[ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ]

هنوز هم از ضدحال امروز خدا در عجبم!!!

خدااااااا! آخه حداقل میذاشتی برم مصاحبه، بعد ردم میکردی!!! ...

....

نه! حالا که فک میکنم می بینم اوطوری هم خیلی میخورد توو ذوقم!

همی بهتر که مصاحبه نرفته، دعوت رو پس خوندن!

...

ولی خدا! به جون خودت خیلی حالم گرفته شد! پوچ شدم یهو! بس که م. تعریف کرده بود... اصلاً یعنی اصـــــــــــــــلاً در مخیله ام نمیگنجید که جواب منفی بدن.

ظهر بعد از دیدن ایمیل عذرخواهی شرکت، این قد کفرم درومده بود که پاشدم هی گشتم دنبال یه جا دیگه که اپلای کنم... لامصبا همشون سابقه کار میخوان! آخه منِ صفر، سابقه از کجام درآرم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه جا باید از صفری دربیام یا نه؟

خدا میگیرم میزنم خودم رو ها!! اه!

آخه بیکاری هی فکر کار کردن میندازی توی مُخ من، هی خودت کنسلش میکنی؟! دلت میخواد به سوسک شدنم بخندی؟ بخند آقاجون! بخنــــــــــــــــــد! ما کلاً مث که این روزا برا همه سوژه خوبی هستیم! 

[ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ]

یعنی من هر وخ میخوام برنج درست کنما، یعنی هر وختا... تا میام برنج رو دم کنم، یادم میوفته به یه حرف تاریخی که چن سال پیشا یکی از دخترداییام زد!

بین مامان و زندایی بحث این بود چه طور میشه برنج رو دم کرد که ته دیگ نبنده. بعد یهو دخترداییم که سه سالی از من بزرگتره (اون موقع فک کنم دبستان بودم و اون احتمالاً راهنمایی بود)، یهو برگشت گفت: مامان بزرگم اینا یه طوری برنج درست میکنن که هیـــــــــــچ وقت ته دیگ نمی بنده، برنج زیرش هم مث رووش نرم هست. ولی حتی به ما هم یاد نمیدن چه طوری درست میکنن!! (بعدش هم یه چیش و ابرویی اومد که یعنی اونا خیلی چیز بلدن و شما بلد نیستین و حتا نپرسین که یاد نمیگیرن، ولی ما میتونیم حداقل اگه بلد هم نمیشیم، بریم خونشون و بخوریم ولی شما نه!)

یعنی دقیقاً با تاکید کلام بر این تیکه که تیره اش کردما!

اون موقعا خیلی بچه بودم، ولی بازم توی همون عالم کوتولگی، خیلی برام جای سوال و ایضاً خنده بود که: مگه میشه مادربزرگ آدم یه چی بدونه به آدم یاد نده؟ چرا این ایطو گفت؟ حالا انگار فرمول کشفِ طلاس که میخوان مخفی بومونه!

خلاصه از اون به بعد، هر وقت، یعنی هـــــــــــر وقت که میخوام برنج دم کنم، یادم به حرف اون میفته و خندم میگیره!زبان

+ کلاً این زنداییم و بچاش یه طورای عجیبی ان! خیلی میخوان همه کارای خودشون رو پیچیده جلوه بدن و بگن هنر میکنن که فلان کار رو میکنن!! حتی توی تریپ صرفه جویی و اینا. نمیدونم براتون گفتم یا نه، یه بار همین زنداییه داشت مِن باب صرفه جوییش و این که هوای داییِ ما رو داره، پیش مامانم اینا که خب خوارشوور باشن خودشیرینی میکرد که: ها رفتم یه ته طاقه* پارچه خریدیم، باهاش یه چادر و یه مانتو و یه دامن برام خودم درست کردم، دوتا شلوار هم برا دوتا دختر بزرگه. دوتا تاپ هم از کنارش درومده!!

بعد ما همیطو دهنمون وااااا! که احیاناً این کلِ طاقه نبوده؟ ته طاقه اصولاً به زیر یه متر میگنا!! حالا اگه طاقه چادری هم باشه خب زیر دو سه متر به عنوان تهش تلقی میشه!!

خلاصه که همچی زندایی هایی داریم ماچشمک (حالو نه که فک کنی دایی ما ندار باشه ها!! داییم کارخونه دار هست! 4-5 تا ماشین داره، خونش فلان جاس! اصلاً شاخی هس برا خودش! ولی نمیدونم زنش چرا فک میکنه باید چنین ادعاهایی بکنه و خودش رو شیرین کنه!زبان)

* طاقه: ما به این رول های پارچه (البته گاهی هم مستطیله خب)، میگیم طاقه پارچه.

[ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ]

امروز داشتم اون بلاگ قبلیم رو لینک میکردم به این یکی. یعنی لینک که چه عرض کنم، اول که خب دوباره بلاگه رو زندش کردم. بعدش هم اسمش رو گذاشتم در ادامهء آرشیوِ اینجا که دیگه مشخص باشه قبلش اونجا زندگی میکردم...

هر چی فک کردم دیدم: اونایی که نمیخواستم پیدام کنن و از دست اونا اصلاً کوچ کردم که قبل از همه پیدام کردن که! در نتیجه حالا که همه چی مشخصه، اسم بلاگم رو هم که عوض کردم به اسم اصلیش که! دیگه خب چه مرضی هست که آرشیو کُشی کنم... بیارمش که حداقل خودم گاهی خودم رو بخونم که ببینم چه خبرا بوده!؟ خوش گذشته قدیما دور هم؟

وقتی چن تا پُستم از سالای مختلف رو نیگا میکنم، می بینم چقد عوض شدم...

وقتی الانِ خودم رو نیگا میکنم، مدل برخوردیم با زندگی رو، برخورد با لحظه های مشابه گذشته و عکس العملی 180درجه متفاوتم در امروز رو... می بینم من چقد عوض شدم...

نه که الان خیلی راحت باشم با این "من"ِ عوض شده ها، نه... ولی راضی ام از این روند تغییر. یعنی باید اینطور میشدم آسّه آسّه... زندگیه... دنیاس... آدمه... باید و نبایده...

واقعاً گاهی برام سوال پیش میاد که: این منم؟ این منم که سکوت میکنه؟ که میگذره؟ که صبر میکنه؟ که عجول نیس مث قبل؟ که نمیگه؟ که فراموش میکنه...؟ واقعاً این منم؟

چن مدت هم البته مشکل اساسی با اعتماد به نفس خودم بهم زده بودم به خاطر تمام این تغییراتی که خیلیهاش الحاقی-اجباری بود و خیلی هاش سلیقه ای... ولی خب اونم داره خوب میشه مث که و اعتمادم در راه برگشت به نفسم هست!


+ ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ]

یکیتون ازم پرسیده بودین که این سریال پُشت کوه های بلند، لهجه اش شیرازی هست واقعاً یا نه؟

راستش یادم نیست کدومتون پرسیدین، این بود که گفتم اینجا بنویسم:

لهجه ها توی این فیلم بیشتر کازرونی هست نه شیرازی.

کازرون یه شهرستان استان فارس هست که حدوداً صدوبیست-سی کیلومتر تا شیراز فاصله داره و فرهنگ و حتی لهجهء کاملاً متفاوتی با شیراز داره کلاً.

+ اضافه شد: البته لهجه، کازرونیِ کامل هم نیست. بنا به اظهارات کارگردان، ترکیبی هست از از مناطق خوزستان، فارس، خراسان، کرمان، همدان.

 

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ]

خب ما آموزش پیچیدن سمبوسه به روش خودمان را بسی استپ بای استپ گذاریدیم توی ادامه مطلب. هر کی میخواد بره بیبینه. فقط نخورینش که با کاغذه!چشمک


+ ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ]

الان که خودم رو نیگا میکنم، می بینم خیلی روی شهرم متعصبم. این رو بیشتر از اینجا فهمیدم که با اینکه زیاد عادت به فوروارد ایمیل ندارم، ولی الان یه ایمیل که برام اومده بود در مورد شیرازیا رو، بدون فوت وقت برا ده ها نفر شیرازیِ اد لیستم فرستادم!

درسته که گاهاً وقتی ایمیلی در مورد "تنبل بودن" شیرازیا برام میاد، لبخندی میزنم و رد میشم، ولی واقعاً برام جای سواله که: مگه شیرازیا کِی تنبل بودن که اینا اینطوری میگن؟ اصلاً مگه کارهای ما و شهر ما رو بقیه شهرها اومدن انجام دادن که اینا این قد جوگیرن و در مورد ما اینطوری میگن؟

وجداناً چن نفر از شماها مثل من و امثال من، اینطوری هر روز صبح میتونید پاشید و صبحانه و ناهار رو با هم در عرض 40 دقیقه درست کنید؟ اصلاً چند نفرتون حاضرین یه ساعت از خوابتون بزنید به خاطر این کار؟ سرعت عملش که دیگه هیچی...

فک کنم در مورد مهمونی ها زیاد لازم نباشه بگم که کمتر کسی حاضره مث من وقتی ساعت سه و نیم بهش خبر میدن که برا هفت مهمون داره برا شام، سه مدل چیز میز آماده کنه. اونم در شرایطی که برا کلی از چیزا هم باید بره بیرون از خونه و حداقل به فاصله 5 کیلومتر دورتر خرید کنه و بیاد (خب اینم اصولاً یعنی مصرف وقت و کم شدن از وقتی که میشه غذا درست کرد)... بعد تازه تا 4 صبح هم پا به پای مهمونا بشینه و بعد تازه همه ظرفاش رو هم بشوره و جا بده و بعد بره بخوابه! تازه فردا صبحش هم دوباره ساعت هفت و نیم پاشه برا شوهره ناهار درست کنه که ببره! (فکر میکنم کامنتاتون توی اون پُست، سند کافی باشه! نه؟چشمک)

نه واقعاً کدوم یکی این طورین؟ وجداناً و انصافاً...

این استثنا نیست. من استنثنا نیستم. من تماااااااااام اقوامم این طور فِرز و سریعن. مادر من هم همیشه همینطوری کار کرده. خودش کارمند بوده، پدرم کارمند. هر روز غذا درست کرده صبح برا ظهر. هر روز سه تا بچه رو هم همزمان آماده کرده و تازه هشت هم سر مدرسه و کلاس بوده. عمه هام همینطور...

ظهر ساعت دو سه هم اومده، یهو برا شام مهمون داشته. اونم مهمونی های ما که در حالت خودمونی ترینش که مهمونی به حساب نیاد، اصولاً زیر بیس سی نفر نبوده.

فقط مادر من اینطور نبوده. فقط من اینطور نبودم. همهء خانواده ما اینطور بودن. 

ما شیرازی هستیم، اصالتاً، از تمام رگ و ریشهء تمام مادر/پدر بزرگ ها... (من حتی تا 4-5 نسل قبل خودم رو که میتونستم تحقیق کنم، نتونستم غیر از شیراز ریشه ای پیدا کنم)

پس اگه چیزی بوده، در ماها باید بیشتر بوده باشه. ولی کو؟

شیرازیا تنبل نیستن، شیرازا اهل دل هستن. شیرازیا اهل تفریح هستن. اونم نه که از کارشون بزنن. شما کلهء ظهر یه روز کاری نمی بینی یه شیرازی وسط باغ نشسته باشه و قلیون بکشه! ولی بعد از یه روز کاری، با این که خسته است و داره از خستگی له میشه، ولی بازم دست عهد و عیال رو میگیره، میره پارکی چیزی میشینه و بساط عصرونه و شام و چایی و تخمه...

روزای جمعه، اصولاً به تفریح میگذره. بیشتر از مردم شهرای دیگه. هر روز جمعه، هر عصر روزای هفته. هر روز...

در صورتی که اینطوری که من توی بلاگ های روزنوشت مردم شهرای دیگه میبینم، اکثراً ترجیح میدن قسمت بیشتر یه روز تعطیل رو استراحت کنن و بدو بدو نداشته باشن.

اگه ما واقعاً مردم تنبلی بودیم، پس برا چی باید این همه زحمت واسه خودمون بسازیم که جمع و جور کنیم و بریم یه در و بیرونی و بعد تازه برگردیم وسایل رو دوباره بشور بساب کنیم و جا بدیم؟ بیرون رفتن که یه پتو دست گرفت و بردن و روی چمن خوابیدن نیست که فقط!

اینه که میگن شیرازی اهل دله. 

من درسته که عادت دارم خیلی از کارام رو دقهء نود انجام بدم. ولی وجداناً هیچ کدومتون اینطوری نیستین؟ همتون همهء کارا رو سر وقت انجام میدین؟ نه خب آدم که با خودش تارف نداره... من اگه خیلی کارام رو بی خیالم برا انجامش، چون در خودم این توانایی رو می بینم که قبل از تموم شدن وقت، میتونم انجامش بدم. پس این ربطی به تنبلی نداره. چون اگه میخواستم تنبل باشم، کلاً انجامش نمیدادم.

آره. قبول دارم هوای شیراز طوری هست که فروردین و اردیبهشتش، میچسبه که آدم بخوابه، ولی کدوم شیرازی رو دیدی که خوابید و کارش رو نکرد؟ ما کارای شهرمون رو نذاشتیم واسه بقیه شهرا که بگن ما تنبلیم! 

پلهء سرسره ای توی تهران میسازن، مسخره بازیش برا ماست که این پل شیرازیه! خوبه والا به خدا...!

نمیخوام گارد بگیرم الان. فقط در عجبم...

من دوست ندارم اسم شهرم به بد در بره. شهر من، شهری هست که مردم خونگرمی داره. شیراز من اون شیرازی هست که توی بارندگی بهارش، پدر بزرگان ما به ما یاد دادن که برید مسافرا رو هر چند که نمیشناسید، بیارید خونتون و پذیرایی کنید. خودتون رو به زحمت بندازین، ولی نذارین بقیه بهشون بد بگذره. 

شهر من یدک کش این فرهنگه که همش در روابط اجتماعی و شادی باش با مردم. نگیر بخواب گوشهء خونه و بگو از سر کار اومدم خستمه. دو دقه وقتی که داری رو جمع کن برو توی دل طبیعت، از زندگی لذت ببر. از بودن با خانواده سرشار شو... عشق بگیر...

شیرازی اینه. شیراز من اینه. مردم اصیل شیراز ما، اینن...

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ]
دربارهء من

شیرازی ام و 27 سالمه! 7ساله متاهلم و حدود 4 ساله که با همسرم برا ادامه تحصیل به مالزی اومدیم. از سال 82 وبلاگ مینویسم ولی بنا به دلایلی از سال 90 کوچ کردم اینجا... کلاً به نظرم زندگی اونقد جدیت داره که نیازی نباشه توی این دنیای مجازی هم این قد جدی باشم. زندگیم رو راحت میگیرم و ساده نیگاش میکنم و با زبون خودمونی و راحت ازش میگم. ثبت میکنم روزا و اتفاقام رو برا خودم، برا نوادگانم، برا دوستام... شاید از اشتباهات من پند گرفتن و اشتباه نکردن، و یا شاید از شیوه های من استفاده کردن و آسون گرفتن.
>> من در فیس بوک
موضوعات وب
RSS Feed