مالزی نشین 2 !
اینجا زندگی نوشتِ من است... 
لینکدونی

به نظرم یه سالی میشه ویندوزم رو عوض نکردم! ها؟خجالت فک کن مهندز کامپیوتر این مملکت باشی، بعد ویندوزت بوی گند بده!! اه اه اه! چه زشــــــتخجالت.

حالا نه که فک کنی خجالت کشیدم و میخوام ویندوز عوض کنما! نه عامو! یه برنامه باید فردا پس فردا تحویل بدم، بعد برنامش (که بخوام اون کدها رو تووش بنویسم) نصب نمیشه! بس که ویندوزم ترکیده بدبخ!!

دیگه خلاصه که اوضای مجبور شدن و اینا! (اصلاً تا حالا دیدین من جز زمانی که مجبور میشم، کاری کنم از سر دلخوشی؟ نه واللو دیدین؟؟؟چشمک)

خلاصه من برم یه دستی به سر و روی این بشر بکشم و بیام. 

همچنان هم که در حال پخیدنِ آش چارشنـ.... نه عامو! شب یلدا هستم! از اون ور نخود لوبیا می پزم از این ور ویندوز میکُشم!

+عامو یه چی بگم بخندین! دیشبم میخواستم برا خواهره غیبتش رو کنم یادم رفت (گفتم غیبت یادم به یه چی دیگه هم افتاد! یادم بیارین بعداً بیام بگم من به چی میگم غیبت، این قد نیاین فحش بدین به من که کافر هستم و دارم ملت رو به راه گناه و فسق و فجور میکشم! هم که غیبت میکنم و هم که در مورد حجاب برام سوال پیش اومده. کلاً سراسر گناهم! واللو! شانس نداریم که! هر کاری میکنیم فحش میخوریم! حتی گناه شخصی!آخ). ها میخواستم یه غیبت دیگه کنم براتون: عامو دیروز بودا! همی دیروزه خودمون! درگیر کارای کدنویسی یه برنامه ای بودیم با چن تا بچه عرب جدید، بعد عصر اینا یه جای کدها رو گیجمولنگ زده بودن، شماره من رو رفته بودن گیر آورده بودن که زنگ بزنن بهم خبر بدن. خب منم چه میدونستم کیه خب. گوشی برداشتم گفتم: "الو؟" بعد دیدم یکی به فارسی خیلی رقیق(!) و بی لهجه، میگه: "سلام. چه طوری؟ خوبی؟ چه خبر؟ من فلانی ام!" من: "سلام. مرسی. شما؟" اون (حالا میره روو انگلیسی با لهجهء عربی): "[غش غش خنده] دیس ایز فلانی! حالا شناختی (این تیکه بازم به فارسی!)"... عامو آی اوضای خنده بود! اصلاً هنگولیده بودم! این قد قشنــــــــــــگ و سلیس فارسی حرف میزد پسرهء سرتق که نگوووو... خلاصه که خیلی باحال بود. 

زیاد سوال براتون پیش نیاد که چیطوری این قد قشنگ فارسی حرف میزنن. اینا اکثراً دوست دختر ایرانی زیاد دارن. به خاطر همین این قد قشنگ حرف میزنن. وگرنه اگه صِرفاً با داشتن دوستای معمولی باشه، فارسی رو مث ربات حرف میزنن! ولی این اصلاً محشر بود...

آقا من برم وین پَزی و آش دوزی! دعا کنین حداقل دستم رو موقع سبزی خورد کردن قاچ قاچ نکنم! (سوزوندن رو نمیتونم بگم دعا کنین که نسوزم! چون تا حالا دوبار دستم سوخته! پس دیگه از دعا رد شد!چشمک)

فعلا

[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ]

آقا اینجا یه مطلبی مرتبط با "شب یلدا" بید که حذف شد! فقط بدانید که "تا شوهر هست، بی حرص نمی مانی"چشمک. حالا اونایی که فردا شب با ما هستن میفهمن منظورم چی بیدهچشمک. اونایی هم که نیستن، بعدش میام براشون میگم! میترسم قبلش بگم، بعد ملت فردا بیان شانلی رو بزنن!نیشخند

امروز صبح یه امتحان داشتم، طبق معمول نخونده بودم! پس عملاً نمیدونم نتیجش چی خواهد شدخجالت! فک کن! 7 فصل بود! خب آدم نمیتونه بخونه! صبح ساعت شش پاشدم تا ده که بخوام برم خب یه کم نیگاش کردم! البته این وسطا صبونه هم خوردم، ناهار برا شانلی هم درست کردم! خلاصه خیلی کارا کردمنیشخند!

مرتبط با پُست قبل: ...

بی خی... الان عصبانی ام! بذا توی عصبانیت حرفی نزنم... (سه پاراگراف نوشته بودم. تقریباً 20 خط! ولی خب پاکش کردم. بذا عصبانیتم فروکش کنه... شاید گفتم. شاید هم مث خیلی چیزای دیگه فراموش کردم...)

 بی خی! بذا از چیزای خوب بگیم!

امروز دوباره اون دوست قدیمیم که خیلی دوسِش دارم رو دیدم. داشتم توی راهروی دانشگاه راه میرفتم و درس میخوندم، یهو دیدم یکی مث فشنگ از یه کلاس پرید اومد توی حلق من!!! و به شدت خر(!) ذوق کرد و سلام علیک کرد!! باور کن چن ثانیه طول کشید تا ببینم کیه!!خنده بس که فشنگی و بی مقدمه پرید اومد!

الهییییی! امتحانش رو فول مارک شده بود، اومده بود مث بچه دوساله ها ورقش رو گرفته بود جلوی من ذوق میکرد و میگفت: مانلی نیگا! نیگا! کامل گرفتم! ... الهــــــــی! اصلاً انگار نه انگار سه تا بچه داره! مث بچه ها می مونه خودشم! بعد همینطور که داشتیم حرف میزدیم، چن تا از دوستای دیگش هم که باز با هم رفیق شفیق بودیم این چن سال از کلاس اومدن بیرون. بعد هی داد میزد صداشون میکرد میگفت: بچا بیاین! مانلی!!خنده حالا یکی نمیدونست فک میکرد خواهربزرگهء مرحومشون که اینا رو بزرگ کرده، الان از قبر بیرون اومده که اینا این قد ذوق زده شدن!زبان

خلاصه که بعد هم بحث از برنامه هامون برا آینده شد! چه جالب! من هیچ وقت نمیدونستم ما این قد ایده هامون به هم نزدیکه!! دقیقاً برنامهء ادامه تحصیلش شبیه من بود!! حتی رشته های مورد علاقش! وقتی بهش گفتم شاید برم فلان دانشگاه، یهو هنگید! گفت سخت نمیگیره؟ وقتی شرایطش رو براش گفتم، کلی ذوقید. گفت حالا منم در موردش تحقیق میکنم به فلانی هم میگم پذیرش فلان دانشگاهش رو کنسل کنه اگه شد همه بیایم با هم بازم!!

سراغ اون بچه سیاه رتبه اولمون رو گرفتم ازش. فک کــــــــــــن! پسره معدلش 4 از 4 بود! مقاله و پقاله و اینا! کلی مقام اولی! بعد برا استرالیا اپلای کرده بود، برا بورس رد شده بود!... آدم دیگه چی بگه خب؟؟؟؟؟ نه واقعاً به چه امیدی؟؟؟ خوب شد اینقد درس نخوندم که رتبه اول بشما!! وگرنه میخورد توو ذوقم!!چشمک حالا ظاهراً اون پسره میخواد بره کُره...

دیگه بسی هم اینطوری وقتمون به غیبت همکلاسیا گذشت و از همینا!

خلاصه که بسی خوشالیدم از دیدنِ این دوست و برادر عزیز. از دیدار شما هم خوشال شدم! شما هم لابد از دیدن من خوشال شدین! زیارت قبول! عزت زیاد!نیشخند

[ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ]

هجده دقیقه با جاری بزرگهء محترم غیبت فرمودیم!! اصلاً من اگه غیبت نکنم مث که روزم شب نمیشه! حالا با این نشد با اون!چشمک

بسی خبرات دست اول و آخر رو هم گرفتم! بدک نبود!

ولی وجداناً پیش خودمون باشه ها! اما من اولش که زنگ زدم به موبایلش، مث که داشت با خط ثابت با یکی دیگه حرف میزد، تا یهو گفت "مادر! مانلی هست! من بعد تماس میگیرم" یهو موندم! اول که: خب مادر شوهر محترم متوجه شدن که بنده تماس گرفتم با جاری! (ما به مادرشوهره میگیم مادر! بعدش هم که واقعاً مادر هست. این متوجه شدنش مورد خاصی نیست). دوم هم که: اینا قدیما آنچنان با هم در تماس نبودن! که جاریه هم همیشه از این شاکی بود که چرا اینا تلفن نمیزنن!! معجزه شده ها!چشمک.

بعدتر هم که از ماجرای آشتیش با پدرشوهره پرسیدم، اصلاً هنگ کردم از این همه تعریف از تغییرات... فک کن این بشر که زیاد عادت به تعریف از اون بشر نداشت، این طوری بشینه تعریف کنه ازش! یعنی واقعاً معجزه شدههههههههه... بازم خدااااااااا رو شکر. در آستانهء ورود سومین عروس، این همه تغییرات بشه که خب اون آخری طفلک چیزایی که ما دوتا تجربه کردیم رو تجربه نکنه. والا! دختر مردم که گناه نکرده که... با هزار امید و آرزو میخواد پا بذاره خونهء اینا...

خلاصه که بسی هم از عروسی مروسی پرسیدیم (عروسیِ همین آخریه دیگه!). این طوری که مشخصه باور کن جمعیت دعوت گیری، زیر خط فقر باشه! خانواده عروس که ظاهراً کسی شیراز نیس. از خانواده خودشون هم داماد خان تصمیم گرفتن به چارتا بزرگتر بگن فقط (این گونه بخوانید: اونایی که تپل تر کادو میدنچشمک). 

و خب جالب بود که همه (یعنی حتی همین جاری خانوم که عموماً در جریان مسائل جزئی خانواده نبودن قدیما) هم میدونستن که ایران رفتن ما پا در هواست.

میگفت اول که شنیده ما برا عروسی میریم، خیلی خوشال شده و گفته تولد دو تا پسملکش رو هم میذاره همون موقع که ما باشیم. ولی بعد که دوباره خبر شنیده که ما شاید نتونیم بریم، خورده توو ذوقش و گفته اصلاً تولد نمیگیرم!

و بسیاااااااار جالب است که الان همه میدونن ما به خاطر مسائل مالی نمیتونیم احتمالاً بریم ایران، و احد البشری وجود نداره که به ما یه تارف کنه که خب نمیخواید پول بفرستیم که بیاید؟ ناسلامتی عروسی برادرشووره!! حالا حتی بیاید هم به گور سیا! پول نمیخواید که زنده بمونید در غربت احیاناً؟!

بی خی... عادت کردم به این همه بی توجهی...خنثی

مهم اینه که الان روحم تازه است از این همه غیبت!چشمک

[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ]

یعنی من اگه یه روز کچل شدم بدونید از دست این شانلیه!!!کلافه

گفتم که سر قلیه ماهیه چه اوضاعی با ما داشت که؟ بعد خب قرار شد فرداش براش یه ماهی دیگه بریزم تووش که بخوره که خب رفتیم بیرون برا ناهار و نطلبید. دیگه گفتم امروز صبح براش درستش کنم که ببره همراش (روزای کاری که میره دانشگاه، غذا میبره خب).

بعد صدبار بهش میگم:‌ میخوای خارهاش رو برات جدا کنم؟ هی میگه: نه میخوام تیکه هاش درسته باشه که ببینمش!!

خلاصه منم خب ماهیه رو سرخ کردم و ریختم توی قلیه ماهی. بعد اومدم صبح بیدارش کنم، یهو توی خواب و بیداری برگشته میگه: راستی میشه خار و پوست ماهی رو بگیری؟

من:‌ واااااا! خوبی تو؟‌ من صدبار تا دیشب ازت پرسیدم گفتی نمیخواد که! الان ریختمش توی خورشتش خب!! اون: خواستم بهت بگم ها! ولی خواب بودم!!! (پنا بر خدا! این بچه کلا نبوغه! توی خواب هم فکر میکنه برا کارای بیداریش!!)

خلاصه که پاشدم رفتم ماهیا رو از توی قلیه درآوردم باز، خار و پوستش رو گرفتم براش و دوباره ریختم تووش! حالا چه فرقی بین این ماهیای ریز ریز با اون یکی ماهیه هست رو اگه شما فهمیدی منم فهمیدم!!! باور کن اگه همون اون روزیا رو میریختم میگفتم یه ماهی دیگه اس، نمیفهمید!!!

+ توی فکر شب یلدام (نمیدونم چرا امسال همش به شب یلدا میگم چارشنبه سوری! الان هم میخواستم بنویسم چارشنبه سوری!!زبان). نمیدونم میمونی بازی راه بندازیم؟ نندازیم؟ (من از هفته بعدش فاینال دارم آخه). نمیدونم... از طرفی خیلی دلم میخواد کلی دور هم باشیم مثل پارسال. یادش بخیر. جای ح.م.ب خیـــــــــلی خالیه. از اون دوستایی هستن که لنگشون پیدا نمیشه. جاشون خیییییییلی خالیه. پارسال تا 4:30 صبح، با اینا و یه تعداد دیگه از بچا دور هم بودیم. یادش بخیررررررر...

هنوز نمیدونم چیکار کنم! اگه بخوام کاری کنم همه مسئولیتش با خودمه، چون شانلی که معرف حضور هستن که ایشالا؟چشمک. مازاد بر این که چارشنبه تا شش عصر هم کلاس دارم خودم و ایضا که پنجشنبه صبح هم کلاس دارم باز! نمیدونم هنوز. تا امشب باید زودتر تصمیم بگیرم که چیکار میخوایم بکنیم. چون اگه بخوایم بچه ها رو دعوت کنیم، امشب باید بریم بازار هفتگی تره بار، برا خرید. نیت کردم آش رشته درست کنم آخه!

[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ]

امروز از اون روزا بود که حوصله نداشتم... رژیم رو هم گند زدم امروز بس که بی حس و حال بودم و از بیکاری غذا خوردم!...

ظهر هم که شانلی خان ناز فرمودن و قلیه ماهی رو با چنان حس و حالی(!) میل فرمودن که این اخلاق قشنگم قشــــــــــنگ تر شد!!!!

ماهیِ بدبخ به این خوبی خریدیم! گیر داده که قیافش خوشکل نبود دوسِش ندارم! هی میگفت قیافش میاد جلو چیشم! یه ماهی پهن شبیه حلوا با پوست خاکستری و یه چشم گنده! که البته بس که پوستش کلفت بود، مغازه داره قِلِفتی(!؟) کند پوستش رو! و خب آقا خورده توی ذوقشون!!... دفهء قبل برشهای کوچیکش رو سرخ کرده بودم، وجداناً اصلاً قیافه که هیچی، اخلاق ماهیه هم توش پیدا نبود! نخورد خب! خودش پیشنهاد داد با ماهیه قلیه درست کنم و حتی خارش رو بگیرم و ریز شه که قیافش رو تصور نکنه. این همه زحمت کشیدم، بازم آقا تصور دونی شون زد بالا!!! 

دیگه شب که خودش دید خیلی ناز کرده و داره آبروریزی میشه، یه کم از اون وری ناز کرد و گفت این ماهی هاش رو از توی خورشتش نجات بده، فردا برام یه ماهی دیگه بریز تووش، میخورمش! (یعنی خیلی هنر کرده ها! این بشر عادت نداره دو روز پشت سر هم یه غذا بخوره!! ولی دیگه ببین چقد به خبط و خطای خودش پی برده که داره همچی سختی ای به خودش میده!!)

خلاصه که این است این آخر هفتهء ما و بیکاری و خونه نشینی ننه!! 


+ ادامه مطلب
[ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ]

صدباااااااار برامون ایمیل زدن که بیاید مصاحبهء HP، میخواد نیگاتون کنه خوشکلا رو انتخاب کنه!! اگه نیاید خر هستین و اینا!! خلاصه منم خر شدم، خودم رو خفه کردم امروز CVم رو آماده کردم که برم برا مصاحبه!

حالو رفتیم، یه ساعت نشستیم که آقایون وِر بزنن! CVها رو گرفتن، بعد حالا اگه تو مصاحبه دیدی ما هم دیدیم!! گفتن بای بای تا سه هفتهء دیگه! هر کی دیدیم خوشکل تره، خودمون بهش زنگ میزنیم!

بعد جالبه که من اصلاً به ذهنم نمیرسید که بپرسم خب خارجی و محلی فرقی نداره که؟! خب فک میکردم فرقی نداره! گفتم آدم هستیم هممون خب!...

یهو یه دخترسیاهه مث که به آدم بودنِ خارجی و محلی ها شک کرده بود، پرسید که خارجی باشیم هم میشه دیگه؟! و... بهله!! با کوهی از سکوت و علامت سوال شدنِ مسئول مربوطه مواجه شد و آخر سر هم مسئوله با اِکراه گفت: حالا CVهاتون رو بذارین ببینیم چی میشه!!...

بفرماااا... اینم از زحمتِ مضاعف برا CV! اینم از خارجی بودن!! حالا هی برو خارجی شو! هی برو پروژه برتر شو! هی برو فلان و فلان و فلان برنامه رو یادبگیر که کسی نتونه حرف بزنه! ای خاک به سرِ ما!

[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ]

فک کنم بالاخره این طلسم CV نوشتن من داره میشکنه و نوشته میشه بعد از دو سال!!خجالت

[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ]

خب مث که من توی پُست قبلی با این شعر و وِر خیلی خودم رو ضایع کردم!نیشخند و خب الان برا پوشوندن اون هنر(!)، گفتم یه چن تا از شعرای آدمیزادی قدیمام رو هم بنویسم فک نکنین حالا اگه در پیت شدم، قدیما هم همین بودم! نه جانم! نه... ما کم الکی نیستیمچشمک

این شعر رو سال 82 برا مامانم گفتم. وقتی برا بار اول اون رفت مسافرت و من باهاشون نبودم. این شعر احتمالاً برا خیلیاتون تکراریه، چون توی وبلاگ قبلیم هم نوشته بودمش.

گرچه شعر خاصی نیست، ولی پیشاپیش از امانت داری تون ممنونلبخند:

تازه فهمیدم که مادر، گوهر تکدانه ایست

تازه فهمیدم نگاهش، عاشق گلخانه ایست

تازه فهمیدم که دوری، درد بی کاشانه ایست

تازه فهمیدم که بی مادر، دلم غمخانه ایست

حیف شد... بعد از گذشت سالـــها،

تازه فهمیدم که بی مادر، چه عریان جامه ایست

تا که بودم در برِ مادر، زمستان را چه باک؟

تازه فهمیدم که بی او، هر بهاران هم خزان کاشانه ایست

حال بعد از ساعتی دوری ز قلب مادرم،

تازه فهمیدم که دوری هم، چه درد تازه ایست

حیف شد بغضش گلویم را شکست

دیگرم نتوان بگویم: مادرم دردانه ایست

(82/1/3-من/شیراز)

 

این یکی شعر رو هم زمان فوت پدربزرگم گفتم. شعری که توی روزنامه چاپ شد اون موقعا... سال 78. (من اون موقع فقط 14سالم بود. لطفاً برا بررسی شعر به سن شاعر هم دقت بفرمایین!)

از لحظه ای که رفتی،

تنها نشسته بودم

تنهاتر از همیشه،

غمگین و خسته بودم

با رفتنت پدرجان،

از درد می سرودم

از لحظهء وداعت،

همگام غصه بودم

با رفتنت از اینجا،

دل، دردآشنا شد

با یاد و خاطراتت،

با گریه همصدا شد

با گفتن مقامت،

مسرور و شاد ماندیم

اما همیشه بی تو،

از انتظار خواندیم

بی تو دگر پدرجان،

من بی قرار هستم

باز آ به سویم ای دوست

تنها و زار هستم.

 

راستی الان که دفترهام رو نیگا میکردم، دیدم من از سال 76 (یعنی 12سالگی)، تا سال 83 (یعنی نوزده سالگی!) شعر میگفتم فقط! الان دایره لغات ادبیم خیلی ضعیف شده. گاهی واقعاً خودم هم دلم می سوزه. یادش بخیر حتی یه بار برا خواهره هم یه مقاله نوشتم که توی استان و منطقه و این چیزا اول شد. ولی کوفتشون بشه این آموزش و پرورش. جایزش رو بالاکشیدن و به بچهء طفل معصوم ندادن. با این که توی استان و منطقه هم اول شد، دیگه خبر ندادن که توی مرحله کشوری چی بر سرش اومده. فقط سکه هاش رو بالاکشیدن و صداش رو در نیاوردن.

من کوچیک که بودم هنرمندتر از این چیزا بودم. شعر... خوشنویسی (گفته بودم مقام دوم خوشنویسی استان فارس رو هم داشتم؟ البته توی سنین خودم. سال 77 یا 78 بود اگه اشتباه نکنم).

تازه قدیما ورزشکار هم بودم! یادش بخیر! سوم راهنمایی، نائب قهرمان شیراز شدیم توی والیبال...

خلاصه که ننه، نیگا نکن من اینجا این مدلی در پیت مینویسم و زندگی رو مسخره میگیرم، یه زمانی یه مانلی میگفتن و جماعتی ذوقش رو میکردن! هی هی! الان یه مانلی میگن ولی یه شانلی میشنون و افتخاراتِ اوشون یادشون میاد!! و بنده ستاد پشتیبانیِ نادیده ام فقط!!! بعد همه هم (حتی فک و فامیلای خودم) بشینن ذوق کنن که: آره این پسر شایستگیش رو داشت!! (حالا این شایستگی رو از توی کدوم جیبش درآورد که ما ندیدیم هم واللو نمیدونم!!چشمک) وقتی اومد خواستگاریِ ما که از تمام این شایستگی ها فقط یه مدرک موقف لیسانس داشت و یه مُشت آمال و آرزو و خانواده ای که به خاطر عدم رضایت از انتخابِ همسر دلخواه توسط خوده ایشون، تقریباً انداخته بودنش دور! بعدش هم که... هیچی بابا. بذا نگم. قبلاً درد دل هام رو گفتم. اکثراً میدونید... گرچه حتی امروز روزی، که هنوز به نتیجهء خاصی هم نرسیدیم و هنوز مِصداق شعر قبلی هستیم(!)، تمام اون درد دل ها برام افتخاره و امیدوارم تا آخرش افتخار بمونه.

خلاصه که مادرجان! زندگی رو جدی بگیری، باهات جدی برخورد میکنه... آره جانم، آره...

+ برای خدا: هنوز نمیتونم تصور کنم دیروز چی شد. خدا جونم مرسییییییییییییییی. دست فرمونت عااااااااااالی بود! عالی. ترمز ABS داری کلک؟... وجداناً شرمندم کردی مث همیشه. من همیشه تو رو نه با چشم دلم، بلکه با چشم سر هم می بینم. خیییییییییلی مخلصیم به خدا. 

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ]

پولی نیست! 
مولی نیست! 
مینشینم جلوی مغازه! 
گردش مشتریای پولدار!
زندگی! من! بی پولی! دق!
زندگی آرام است...
شوهره،
درس میخواند!
کار، درس، پروژه!
آینده ای نامعلوم!
مقاله هایی آندِر-پروسِس،
لا به لای ژورنال ها!
فارغ التحصیلی خیلی دور!
استاد پای ریپورت هایم، چه نازها میریزد!!
فکر به شهریه مرا زیر زمین می آرد!
پشت دکترایی پنهان هر کس،
بدبختی ای دارد 
که کسی نمیداند!
چیزاهایی هست،
که من هم نمیدانم!

شاعر: خودِ خودِ خودم! مانلی، رحمت الله علیه! (جناب سهراب سپهری جون! شرمنده شعرت به خدا! اینا من رو اغفال کردن! باور کن!!)

+ برا مامانه: عجب شعر قشنگی، پسِ مرگم سرودم!! فقط خواستم بدونی! هنوز شعر سرودن بلدم!!خجالت

+ توضیح: من از سال هفتاد و هفت هشت تا هشتاد و سه اینا شعر میگفتم. البته اون موقعا شعر بودن طفلکا! چن بار هم توی روزنامه چاپ شدن. خلاصه بعدش ازدواج و طبع سوزی و ... از همینا...

مامانه همیشه مشتری اصلی شعرای من بود و اون قد با ذوق گوش می کرد که به جرأت میگم تنها مشوقم بود. 

حالا چن مدته گیر داده که چرا دیگه شعر نمیگی! خلاصه گفتم یه چشمه نشون بدم فک نکنه من همچینا هم کم الکی هستم!! 

فقط ننه! گفته باشم! اگه خندیدی دیگه برات شعر نمیگمنیشخند. شعر، شعره دیگه! قرار نیس همش اونطوری باشه که! اصلاً از این به بعد میخوام ایطوری شعر بگم!نیشخند 

[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ]

خییییییلی خنگما!!! ساعت یازده کلاس داشتم ولی از اونجایی که همیشه خنگیم میزنه بالا(!) ساعت 10 اومدم! تازه هی هم به بچا اصرار دارم که: مگه استاد گفته کلاس کنسله که نیومده؟؟

حالا اونا از من خنگ تر که یه کلوم نمیگن الان ساعت ده هست و کلاس یازده اس!!! میگن:‌ نه نگفت ولی کنسله لابد!!!!!

اصلا خنگ توو خنگی شده ها!!! من از اونا بدتر! اونا از من بدتر!!!

باز خوب شد ول نکردم برم خونه!

+ وقتی دیدم کلاس نیس اومدم کارگاه به پروژه یه درس دیگه برسم که همزمان توی نت برنام کلاسیم رو هم چک کردم یهو دیدم کلاس یازده اس!!!

چن ساعت بعد نوشت: وا! من چرا امروز ایطو شدم؟؟ صبح که کلاسم تموم شد اومدم خونه که استراحت کنم و کلاس عصر رو بعد از استراحتم برم. بعد همش فک میکردم ساعت چار کلاس دارم. سه و نیم بدو بدو پاشدم پوشیدم که برم، یهو گفتم بذا یه بار دیگه نیگای برنامم کنم، نیگا کردم دیدم واااااااااااا! من 5 کلاس دارم که!!!!!!!!!!

واقعاً چرا من امروز ایطوری شدم؟؟؟؟؟ پنا بر خدا! انگار نه انگار هفتهء آخر ترم هست و سه چار ماه آزگار من با این برنامه داشتم میرفتم دانشگاه!!!خجالت

[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ]
[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ]

+ نمیدونم بعضیا با چه نیتی میان آدم رو اد میکنن؟! طرف دوست پسر سابق دوستم بوده (که البته دوسته الان سه چار سال هم هست با یکی دیگه ازدواج کرده ها!)، بعد من به عمرم یه بار هم ندیدمش، چه برسه به چاق سلامتی یا آشنایی، بعد ورداشته برا من پیغام اد فرستاده؟

که چی مثلاً احیانا؟سوال


+ ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ]

نمیدونم این ایمیل به دستتون رسیده که میگه "اثری از انسان در سال 6535 بر روی زمین نبود!!!" یا نه. نمیدونم واقعیت داره یا نه. نمیدونم هیچی. فقط میدونم که هر چی هست، خیلی انسان رو مشتاق میکنه به کنجکاوی!


+ ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ]

از اون روز که اونطور شد (ببقشین که الان نمیتونم دقیقاً بگم چه طور!)، متاسفانه حالم از هر چی --؟-- هست به هم میخوره. یه لحظه نمیتونم از شانلی دور شم. حس میکنم دارم بالا میارم از --؟-- !

+ میام یه پُست خصوصی براتون میگم چی شده. ولی نمیدونم کِی... فعلاً حالم بده...

[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ]

دیروز به طور اتفاقی توی پروفایل فیس بوک چن تا از بچه ها که میگشتم، یهو دیدم توی صفحه یکیشون همه اومدن تسلیت گفتن که فوت شده...

باورم نمیشد، اول فک کردم دارن سر به سر هم میذارن بچه ها. بعد که بیشتر گشتم و صفحه رو بالا پایین کردم، دیدم نه... طفلک یه ماه پیش با موتور تصادف میکنه و دو سه روز توی کما بوده و بعد فوت میشه. 

وای خدا... همهء عکساش رو گذاشته بودن. از یه ربع قبل از تصادف که کنار خیابون بوده و دوستاش یواشکی از فیگورش عکس گرفتن تا.... بعدش از توی بیمارستان بودن و روز نماز میت و ...

بس که بغض کردم و اشک ریختم دیروز، سر درد گرفتم.

دو ترم با هم همکلاسی بودیم اینجا. بعد دانشگاهش رو عوض کرد، بعد هم برگشت ابوظبی (خانوادش ساکن اونجا هستن) و تغییر رشته داد و داشت کارگردانی میخوند...

پسر خوبی بود. شوخ طبع و اجتماعی و با احترام...

وای هنوز باورم نمیشه... عکساش جلومه و هر چی نیگاشون میکنم بیشتر زنده بودنش رو می بینم...

کی میدونه؟ شاید تا نیم ساعت دیگه ما هم نباشیم... کی از فرداش خبر داره؟؟ کی میدونه... کی می مونه...

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ]

در ادامهء تحقیقاتم برا دین و حجاب و اینا، خیلی منبع دارم که بخونم. منبع تاریخی، دینی... خلاصه که به این نتیجه رسیدم که اول خیلی از کتابای تاریخی رو بشینم خودم بخونم ببینم چه خبره توشون!

اولین گزینهء تاریخ طبریه. ماشالا یه صفحه دو صفحه هم که نیس! 15 جلد! هر جلد هم شونصد صفحه!!...

بعدش کلی کتابای دیگه دارم بخونم. تاریخی، دینی، نظریات بقیهء افرادی که به اسلام پیوستن یا از اسلام گسستن...

حالا مسئله است که من چیطوری این همه رو بخونم؟؟ یقیقناً نمیشه نشست پُشت میز و از روو مانیتور خوند! پرینت هم بخوای بگیری که خودش یه کتابخونه است...

بهترین گزینه خریدین یه تبلِت هست...

ما که وسعمون به آی.پد و اینا نمیرسه ننه! توی بقیه گزینه ها به دنبالش میگردم!!!

تحقیقاتِ پُر خرج و پُر وقت و پُر زحمتیه ها!چشمک همین خرجش اونم توی این اوضای بی پولی این روزامون از همه چی مهم تره! ولی... تحقیقاتم، اعتقادم، دینم، پذیرشم، راهم، زندگیم برام مهم تره...

عمری قراره اعتقادم باشه. پس به تمام تلاش هاش و زمانش می ارزه...

نمیخوام بعده ها به هر نتیجه ای رسیدم، بگم جا داشت بازم تحقیق کنم و حتی سر سوزنی بخوام به راهی که انتخاب میکنم شک داشته باشم.

خدا، خودت کمکم کن...

+ درخواست از خوانندگان: لطفاً اعتقادات پایه ای تون در مورد نوع پذیرش دین رو نخواید به من تحمیل کنید. لطفاً درک کنید که هر کسی مدل پذیرش دین براش متفاوته. شاید شما همین که توی یه خانواده مسلمون به دنیا اومده باشی، یا همین که خدا رو قبول داشته باشی و خدا بهت بگه این قران و این دستور، برات کافی باشه و با جون و دل بپذیری و نهایتاً که تمام علما و حرفاشون رو هم چشم بسته گوش کنی. ولی من اینطوری نیستم. من منافاتی در این نمی بینم که خدا رو قبول داشته باشم ولی در مورد ادیانش، حتی اسلام، تحقیق کنم.

پس لطفاً در این زمینه اگه کار من مطابق سلیقهء شما نیست، همونطور که من در برابر اعتقاد شما ساکتم، شما هم کاری به من نداشته باش و بذا کار خودم رو بکنم. اگه هم به نظرت خیلی کار اشتباهی هست این تحقیقات، صفحه رو ببند و برو. کاری نکن که بدتر نسبت به همه چی گارد بگیرم با نوع برخورد شما...

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ]

پُستای قبلی حجاب رو که برداشته بودم، برگردوندم. ولی با رمز.

فک میکنم اینطوری بهتر باشه.

ببقشین که حضور ذهن ندارم که متقاضیانِ رمز کیا بودن. هر کی رمزش رو میخواد بگه...

+ بابت صدرمزی شدن اینجا من رو ببقشین! تلاش میکنم دیگه جز این پُست ها چیز دیگه ای رو رمزی ننویسم یا فوق فوقش بقیه رمزی ها رو یه رمز ثابت بذارم که صدرمزی نباشه و هی نخواید زیادی به مُختون فشار بیارین! خلاصه که شرمنده خجالت

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ]

فک میکنی چرا دوستانِ دوران راهنمایی و دبیرستان من جواب اد یا ایمیل من توی فیس بوک رو نمیدن؟؟؟؟ آیا این یه تاییدیه برا اون حس من که حتی همون موقع ها هم حس میکردم ترجیح میدن از من فاصله بگیرن؟؟؟... اگه اینطوره، خب چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستش اون موقعا حس میکردم فک میکنن که من جاسوس کلاسم (اونم چون بچه مظلوم یا منضبطی بودم فقط!)، ولی جالبه که سال پیش دانشگاهی که رفتم از اون مدرسه، چن تاشون خودشون گفتن که اشتباه فک میکردن در موردم، چون جاسوسیا ادامه داره...
ولی... هنوز این بی محلی ها هست. چرا؟؟ واقعاً چرا اینطوری هستن؟ من واقعاً کاری کردم یا طوری ام که خودم خبر ندارم؟؟؟؟؟؟
حتی چند تاشون رو که اد داشتم بی خبر دیلیتم کردن و حتی جواب ایمیلم رو ندادن! چرا؟؟
البته تا چند وقت پیش از این کار ناراحت میشدم. یا حتی عکساشون رو که میدیم کفری میشدم از این ابهاما. ولی الان عکساشون رو که میبینم دلم براشون تنگ میشه!!!
ای لعنت به این دل!

ده سااااااااااااااااااااااال گذشته از آخرین دیدارهای ما... ولی من هنوز دوست دارم همشون رو!

ای لعنت به این دل نفهم!!

+ من سالهای 75 تا 81 مدرسه راهنمایی و دبیرستان دکترحسابی شیراز بودم.

این حس ها با سرچ اسم چن تاشون توی فیـ.س بـ.وک و دیدن عکساشون دوباره زنده شد...

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ]

اشتباه از من بود. قبول دارم.

مرسی که هستی، مرسی که درکم میکنی، مرسی که میفهمی چی میگم. مرســـــــــــی.قلب

+ بعضی وقتا فک میکنم کسانی که یه مشکلی دارن و طرف مقابلشون (حالا هر کی، مادر، همسر، خواهر، دوست)، درکشون نمیکنه، چی میکشن!؟

+ بعضی وقتا فک میکنم من که با یه مشکل به این کوچیکی این طور یه روز کامل داغون میشم، همه تنم میلرزه و وجودم بی وجود میشه، اونایی که اونطور مشکلی براشون پیش میاد چی میشن؟!

+ خیلی حس قشنگی بود دیدنِ درک شدن از طرف سه تاشون، دیدن نگرانیشون، آروم شدنم باهاشون... مرسی که هستین...قلب

[ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ]

نه آخه میخوام بدونم آدم هم این قد تنبل؟ آخه تنبل هم این قد احمق؟!!!!

صد ساله میدونم این تمرین رو دارم و باید امروز تحویل بدما! همی گذاشتمش برا دقهء نود (هنوز بعد از حدود 18سال درس خوندن، بر عدم ترک عادتِ دقهء نود بودنه هستم تا خدای نکرده مرض نگیرم!!سبز)

خلاصه که حالا که گذاشتم دقهء نود به گور سیاه! این رو بگو که چرا قبول کردم این دوتا تمرینه که هر کدوم یه ریپورتِ 10-20 صفحه ای هست رو من انجام بدم و اون یکی کپی پِیستِ 3 صفحه ای رو دادم هم گروهیه؟؟؟؟ نه واقعاً آدم این قد خر؟؟؟ خب حداقل دلم هم اگه میسوخ، یه ریپورت میدادم اون، یکی دیگش و اون سه صفحه برا خودم!!! نه اینطوری خب!!!

یعنی دهنی از خودم سرویس کردم که بیا و ببین!!!

شانس ما این آخر الدرسی، استادا یه سوالایی هم میدن که حتی توی نت هم موجود نمی باشه و از استاد گوگل جون هم نمیشه کمک گرفت و همش باید این مُخ بدبخت رو به کار انداخت!!!!کلافهوقت تمام

+ نمیتونم بگم نوشت(!): کار احمقانه ای بود! خیــلی. حس میکنم احمقانه ترین کار عمرم رو کردم!

[ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ]

به کسانی که پیگیر ماجراهای تحقیقات من در مورد حجاب بودن: ببقشید که دیگه ننوشتم از ادامهء تحقیقاتم و همون قبلیا رو هم برداشتم. سه دلیل داشتم:

1: یه طورایی از شنیدن فُحش ها و تهمت های بعضیا به جنبه سوزی افتادم!

2: اعتقاد و دید من در پذیرش دین خیلی شخصی و متفاوت تر از خیلی از کامنت گذارای اینجا هست. خدا برای من یه معنای وسیع تر از یه مدیر و مدبر داره. هدف من از زندگی، مسیری که دنبالشم برا این هدف، اصلاً کلاً مفهوم زندگی مث که خیلی متفاوت از خیلی های دیگه است...  

3: در آخر هم ترجیح دادم کسی با طناب من توی چاه یا به آسمون نره! درسته که من در حد توانم تحقیق میکنم که به نتیجهء مورد قبولی برا خودم برسم، چون به هر حال عمری میخوام با این اعتقاد زندگی کنم و به تعالی یا افول انسانیتم برسم، ولی شاید حد توان من، خیلی کمتر از حد توان دیگری باشه و در نتیجه، نتیجه ای که اون فرد اگه خودش تحقیق کنه و بهش برسه، متفاوت باشه، ولی خب چون مثلاً من رو قبول داره یا قبول کرده، دنباله رو من بشه و ... 

به هر حال که به خاطر این سری مسائل، ترجیح میدم دیگه به عنوان پیشرو کسی نباشم. شاید مدتی دیگه پُست ها رو به صورت رمزی گذاشتم که فقط به عنوان یه منبع برا کسی که دوست داره تحقیق کنه باشه، ولی نه به عنوان هدف و نتیجهء نهایی و صحیح.

ولی گاهاً اگه مطلب جالبی پیدا کردم به اشتراک خواهم گذاشت.

یه مناظره دیدم توی یه فروم، که توی ادامهء مطلب میذارمش. خیلی طولانی بود، ولی به نظرم جالب بود و هر دو طرف اطلاعات خوبی داشتن. کسی دوست داشت میتونه بخونه و بگه با کدوم فرد موافق تر هست. من اظهار نظری نمیکنم.


+ ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ]

حرف جالبی میزد پسره! میگفت: اگه این مسئله هم مثل بقیه مسائل حلال و حرام بود، خدا برای عدم اجراش، حدّ مجازات میذاشت. مثل حدّ مجازت مشروب خوردن، زنا کردن، قتل...

یا حتی اگه عدم اجراش این قد زشت و مهم بود، قُبه کار رو تشبیهش میکرد به قُبه کاری دیگه: مثل غیبت کردن که تشبیه شده به خوردن گوشت برادر...

* اینا رو فردی میگفت که با وجود قبول داشتن این چیزا، ولی باز معتقد بود که کلاً زن رو به خاطر لطافتش باید توی پَستوی خونه قایم کرد که آفتاب مهتاب نبینه! 

با آدمای خیلی متنوعی سر و کار دارم توی تحقیقاتم. نکته های خیلی جالبی میشنوم که هیچ وقت دقت نکرده بودم. تحقیق از مردمان زمان حال رو ترجیح میدم فعلاً... آهسته پیش میرم، گرچه نمینویسم دیگه ازش، ولی هنوز پیوسته ام...

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ]

میگن تا سه نشه بازی نشه ها!! همینه!

دو بار اون دختر سیاهه سر کارمون گذاش، امروز دیگه نوبت استاد شد!!! رفتیم با این حال زار و نزار، با این گوش درد و فین فین، واسادیم پُشت در سالن، آقا تازه یادش اومده بعد از نیم ساعت sms بزنه به یکی از بچا که نمیام!!

آق معلم دستت درد نکنه! خسته نباااااااااااشی واقعاً!! sms عالی مستدام!

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ]

هنوز مریضم! امروز صُب نرفتم دانشگاه... نمیدونم عصر رو چیکار کنم... گلوم درد میکنه، ولی ظاهراً چرک نداره! گوشام درد میکنه و میخاره!

مث این بدبختا هی میخوابم، هی بین خواب و بیداری پامیشم برا خودم سوپ درست میکنم یا میوه و قرص میدم به خودم بخورم!!!

اینجاست که نقش خطیر مادر و حسّ نیاز به وجودش پررنگ تر میشود!ناراحت

یادش بخیر... اون زمونا ایران که بودم، یه پشه که لگدم میزد این قد ناز میکردم برا مامانه... ولی کوو الان ناز؟ کو اصلاً نازکِش؟؟.... هیییییی...افسوس

برا مامانه: حالو نیای اینا رو بخونی فک کنی من مُردم ها! نه عامو! اگه مُرده بودم که نمیتونستم بیام پای کامپیوتر که! همیطوری گفتم بیام اینجا ناز کنم حداقل!چشمک

[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ]

محرم همیشه برا من محرم بوده. امام حسین همیشه برام حسین بوده. عزاداریش همیشه برام عزاداری بوده. اصلاً مگه میشده محرم بیاد و بره و این دل من آروم نگیره؟؟...

ولی الان سه ساله دلم آروم نگرفته. سه ساله نوای یه یاحسین نشنیدم... سه ساله اشک های محرمم توی چشمام گیر کردن... سه ساله بغض حسین مونده و مونده و مونده...

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ]

دِ من میگم این دختر سیاهه اسکوله، هی شما بیاین بگین تبعیض نجادی و اینا! ها عامو اصلاً من تبعیض نجادی گرفتم!!

این دختره خره به خدا! دیشب ساعت یک نصفه شب sms زده که امروز بیا بریم برا پرزنت! با این حال زار و نزارم، با این تب، با این گلودرد، با این فین فین! باز من رفتم و اون نیومد!!!! 

حالا بازم بیا بگو چرا فحش میدی!!! دِ حقشونه خب!!

اون یکی پسر سیاهه هم که خدا رو شکر اصلاً نابغه! اون روز داشتیم میرفتیم توی کلاس، اومده سرش رو آورده تا توی دماغ من(!) و میگه: چرا تو همیشه تنها هستی؟ چرا فِرند نداری؟ من: همینطوری راحت ترم! اون: میخوای فِرند شیم؟ (الان دیگه توی حلقم تشریف برده بود!!) من: [چیکار توقع داشتی بکنم؟ رووم رو کردم اون طرف و رفتم فقط]

بعد جالبه که این کلاسه همونه که گفتم قبلاً اوسّاش خیلی اصرار داره هر جلسه صد و نود و هفتاد بار و نصفی هی تکرار کنه که من متاهلم!! بعد حالا این بشر...نگران

باز از روو نرفته که! هر روز هی این ور و اون رو آویزون من میشد و لبخند ژکوند و از اینا، تا این که روز جشن پروژه ها، من رو با شانلی دیده، و ایضاً دیده که ما چقد عقشولکی هستیم که حتی سِت زدیم با هم (وای خدای من!!فرشته چه عقشیزبان)، بعد از اونجایی که شانلی هم ماجرا رو میدونست، هی بهش اخم میکرد و ... مدیونی اگه فک کنی بازم از روو رفت!!!عصبانیحتی بیشعور اومد نشست میز ور دل من! تا این که بالاخره یه اخم اساسی و چرخش صندلی به شکل ضایع و ... تا... البته نمیدونم بازم فهمید یا فقط چون زاویه دید نداشت بی خیال شد!!

نه یعنی رویی دارن بعضی از این سیاها ها!نگران

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ]

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متأثر بود ....
علت ناراحتی اش را پرسید.
شخص پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم و سلام کردم، جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ 
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی. آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود.
بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده...

"بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است "


[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ]

به سبب همراهی با خواهر گرام که نزدیک سه ماهه بستر سرماخوردگی ولشون نمیفرمایه (شاید هم ایشون اوشون رو ول نمیفرمایه!)، بنده هم از امروز مریضیدم...

خواهرجان اصلاً غصه نخور که من همه جوره درکت میکنم! از سردرد و تب بگیر تا استخون درد و گلودرد و گوش درد!!

[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ]

بعضی وقتا نمیدونم چرا از الکی اخلاقم قاطی میکنه خودش با خودش! حالا صدسال بود من نیت کرده بودم که امروز برم سـ.فارت. البته رفتم، نه که نرفتم. ولی از یه کم قبل از که برسم، یعنی از جایی که قرار بود شانلی من رو بندازه توی مترو که خودم برم، یه طورایی حس کردم کاش نَرَم عامو! چه کاریه؟ اصلاً حس میکردم کار بیهوده ایه! و اینگونه بود که اصلاً حس و حالم که رفت که هیچی، اخلاقم هم با خودش دعواش شد!

ولی خب نهایتاً که رفتم!

اولش که رفتم مترو سوار شم، خواستم بلیط بخرم که دیدم مث که سیستمشون عوض شده و به جای کارت، سکه پلاستیکی میدن! رفتم توی صف که بگیرم، حالا یه صف اندازه قد بالای من واساده بودنا! دخترهء مترویی اومده گیر داده به من که نه خانوم برو از دستگاه بلیط پرداز(!) بلیط بخر! منم که به عمرم هر وقت بخوام برم س.فارت و این چیزا فقط خب از مترو استفاده میکنم. همیشه هم از کانتر ها بلیط میخریدم. یه چن سوت طول کشید تا از خواب صبحگاهی(!) بیدار شم و بفهمم کجای این مانیتور رو باید انگشت بزنم که بلیطه بیاد! بعد شانس ما یهو صفحش برگشت اول! دختره اومده با یه حالت طلبکااار که حالا انگار مثلاً چیطو شده، فِق فِق واساده برام زده که بلیط بیاد! زورم هم گرفته بود از دستش! حالو انگار خودم چلاقم! بعد هم اومده میگه: سکه رو اینجا بذا که در باز شه! (نه تو رو خدا! فک کردم سکه رو از دور نشون دستگاه بدم میترسه میره کنار!!). 

خلاصه که به میمونی و شامپانزه ای(!)، رفتم سوار مترو، آی یخ بود! آی یخ بود! منم صبح دوش گرفتم بودم، آی یخیدم! آی یخیدم!! خلاصه رفتم و رفتم تا رسیدم س.فارت...

عام حالو رفتم سِفارت! نگو سِفارت بگو صدفارت! این قد شوووووولوغ بود که نگو! شانس ما دستگاه شماره پردازشون(!) هم خراب بود! باید میرفتیم تازه یه صف دیگه وامیسادیم که شماره بگیریم! جالب بود اون کانتری که شماره میداد، گاهاً بین شماره دادن به وظایف خودش هم عمل میکرد بنده خدا! پسره اومده به من میگه: ببقشین خانوم؟ ما تازه باید وایسیم توی این صفه که شماره بگیرم که بعدش واسیم توی صف؟هیپنوتیزم

خلاصه که اوضایی بود!

توی همین حین و وین که توی صفِ شماره گرفتن برا صف بودیم(!)، یه خارجیه هم اومده بود ویزاش رو بگیره، بعد پاسش رو که گرفت و بازش کرد دید ویزای ایران خورده، یهو همچین دو تا شصتش رو بُرد بالا و بلند گفت "اوه یــــِس" که اصلاً زدم زیر خنده ناخودآگاه! میخواستم بگم عامو اگه یه ویزای ایران این قد خوشالت میکنه، بیا اصلاً پاس من برا خودت! فقط حیف که تو مرد هستی و نمیتونی خودت رو جای من جا بزنی!چشمک 

حالو شماره گرفتم، چن نفر قبل از من هستن؟ سی و هشـــــــــــــــــــت نفر! خب بازم گفتیم بی خی! نیم ساعت نشستیم! شماره تکون از تکون نخورد! یه ساعت نشستیم! معجزه شد و یه نفر جابجا شد!!! و خلاصه در همین اثناء سردرد ما هم شروع به تشریف فرمایی فرمودن...!

بعد یعنی امروز س.فارت پُر بود از سوجه ها! فقط حیف که زیاد اعصاب نداشتم همش رو جمع کنم بیام بنویسم!!!

سیستم کانترهای کنسولگری این طوریاست که 5 تا کانتر داره، هر کدومش شماره مربوطش با شماره کانترش شروع میشه. مثلاً کانتر 1 که کار داشته باشی، اولش یک هست و بعدش مثلا شماره دو یا سه رقمیِ مشتری، دو همین طو. و خب این شماره ها برای هر کانتر، ربطی به کانتر بغلی نداره. بعد حالو یه چن تا پسر 17-18 سالهء نابغه اومده بودن برا کانتر 5 شماره گرفته بودن، شمارشون خب میشد پونصد و خورده ای. بعد همون موقع کانتر یک شماره صد و خورده ای رو صدا کرد. پسره برگشته به دوستش میگه: وای یعنی چارصد نفر جلوی ما هستن؟ بعد جالب بود که ناامید هم نمیشدن که برن هاخنده اصلاً یه وضی! خیلی باحال بود! بعد جالب تره که بعد از نزدیک یک ساعت که واسادن، تازه فک کنم کشف کردن اوضا چه خبره!

بعد حالا یک ساعت و نیمی بود توی نوبت بودیم که یهو جیغ زدن که هر کی برا فلان کارا اومده، بی خیال شمارش شه، بدوه بیاد کانتر این وری!! (یعنی واقعاً فک میکنی کسی برا کاری غیر از اون اومده بود و کسی هم دیگه موند اون ور؟؟؟)

یعنی اعصاب معصاب نداشتما! زنگ زده بودم به شانلی، جیغ و ویغ که اعصابم خورد شد! این چه وضشه! دارم خل میشم!!! اصلاً یه سیستمی بودم من امروز! بازم خدا خیرشون بده که اونجا به صف نکشید. فقط مدارک ها رو گرفت گفت برید یه ساعت و نیم دیگه بیاید تایید شدش رو تحویل بگیرید...

حالا واساده بودم که مدارکم رو تحویل بدم، یه خانومه جلو من بود که مشکلی براش پیش اومده بود در رابطه با شوهرش، اومده بود س.فارت استمداد بطلبه. این طورایی که من فهمیدم طفلک با شوهرش مشکل داشت و خب س.فارت که به قول خودشون دادگاه نبودن که کمکش کنن، دولت اینجا هم میگفت چون با ویزای توریستی اومدی من نمیتونم کمکت کنم! این قد دلم براش سوخت. طفلک توی حرفاش زجه بود. شوهره بچش رو هم ورداشته بود بهش نمیداد... (مث که از ایران مشکل داشتن. این و بچهه ایران بودن. بعد از مدتی که شوهره اینجا بوده، میگه بیاید دیگه صلح و صفا و اینا. بعد که میاد دوباره همون آش و کاسه میشه. با این تفاوت که باباهه بچه رو هم ورداشته بهش نمیده!!!) خلاصه که بسی دلمان گرفت. نمیدونم کیه، ولی بیاید هم برا اون و هم برا همه دعا کنیم زندگی های آرومی داشته باشن...

[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ]

یعنی بگیری بزنی این سیاهه رو! دخترهء احمق! ورداشته دیشب آخر شب به من sms زده که فردا صبح ساعت هشت بیا فلان پروژه رو پرزنت کنیم، گفتم خب باشه میام. 

با این که دیشب ساعت یک خوابیدم، صبح با هزار بدبختی ساعت شش پاشدم و خودم رو آماده کردم برا پرزنت و رفتم دانشگاه. یک ساعت و نیم آزگار منتظرش شدم، آخر سر که sms زدم که کجایی؟ تاااااااازه خانوم یادش اومده بگه با اون یکی همگروهیمون هماهنگ نکرده!!!!!

یعنی اسکولی هستا!! یکی نیست بهش بگه خب وقتی با همه هماهنگ نکردی برا چی من رو میکشونی دانشگاه؟ طفلک شانلی امروز نه صبونه داشت نه ناهار!

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ]

هیچی باحالتر از این نیس که کلهء صبح با چیش بسته پاشی برا شانلی ناهار درست کنی که ببره، بعد از اونجایی که همیشه عقش ته دیگ خوردنه، بگه غذا رو زودتر بکش که ته دیگش آزاد شه که برا صبونه بخورم، بعد خب دوزار هم برنجش نصیبش شه، بعدتر خب همیطو که داره میخوره بگه: میگما! مانی؟ این رو یادت رفته نمک بزنی یا من نمیفمم؟؟

خجالت

حالا فک کن! غذای ظهرش هم توی ظرف ریختم و آمادهء بردن!

من همیشه برنج که صاف(=آبکش) میکنم میذارم یخچال (برا تسریع در امر آماده کردنِ ناهار در کلهء صبح!) همیشه قبلش نمکش هم میزنم خب، ولی الان یهو یادم اومد این برنجی که براش گذاشتم، از اون برنجی هست که روز مهمونی برا دمپخت میگو آماده کرده بودم و چون توی قابلمه جاش نشد، اضافیش رو (صافش کرده بودم فقط) گذاشتم توی یخچال و خب چون مواد دمپخت نمک داشت، دیگه به این نمک نزده بودم!

دیگه حالا چه کنیم چه کار کنیم؟ بهله! برنجش رو از توی ظرفش ریختم توی قابلمه دوباره! نمکش زدم و دوباره برگردوندم توی ظرفی که میخواد ببره! به این امید که چون گرم هست نمکه جذبش شه و مزش یه نواخت شه! خجالت

خلاصه که ما رو زیاد دست کم نگیرید! ما کم الکی نیستیم! بهله!چشمک

[ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ]
[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ]

تصمیم گرفتم برنامه ورزش و رژیمم رو جدا بنویسم. یه وبلاگ زدم براش!

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ]

خسته ام... خسته ام از طعنه های گاه و بیگاه...

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ]

- یک سوال و یک تذکر: میتونم بپرسم چرا بعضی از این افرادی که دارن برا پُست های حجاب همراهی میکنن و عموماً نظرات موافق بودن با حجاب رو دارن، چرا هی با اسامی مختلف کامنت میذارن؟ یعنی فک میکنن اثرش بیشتره؟ یا مثلاً شاید هم من فکر میکنم صدنفر نظرشون اونطوری هست و متمایل میشم به اون نظر؟ شاید هم مثلاً با فلان نام که کامنت بذارن من کتکشون میزنم با این اسمه نه!...! ها؟

ببینین عزیزانِ من! من الان نه موافق حجابم و نه مخالف! با این که هزار نفر هم بیان بگن خوبه با بگن بده، نظرم عوض نمیشه. من دنبال برهان میگردم. البته نه هر برهانی، بلکه برهانی که من رو راضی کنه. اگه هم میخواستم از بیخ نفی کنم، الان هنوز باحجاب نبودم. پس زیاد غصهء بی دینی من رو نخورید!

اگه میخوای بگی خوبه، برهان درست و مستدل بیار. میخوای بگی بد هس، برهان بیار. دیگه حرف هیچ کدوممون بالاتر از حرف خدا نیست که. من در مورد باید و نبایدهای اونم دارم تحقیق میکنم. پس با اصرار شما با اسامی مختلف، اتفاق خاصی نخواهد افتاد و نه من به راه راستِ این وری میام، نه راهِ راستِ اون وری! می بینید هم که برام فرقی نداره با چه اسمی هستید. با این که میدونم مثلاً فلان کامنتا همش از طرف فلان فرد هست، ولی جواب همش رو میدم. دقت کن که کامنت که میذاری اینجا IPت مشخصه! و این نه نیاز به نبوغ من داره نه چیزی! فقط یه چشم میخواد که نیگا کنه! همین! پس این قد خودتون رو زرنگ فرض نکنید پیلیز...

[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ]

- سه تا کار دارم به وسعت کااااار!!! قاطی کردم از دست سه تاشون!! دو تا تمرین واسه دو تا درس هست و ارائشون، یه مقدار تحقیق نصفه نیمه مونده در مورد مسائل حجاب و ... (نگید حالا مگه حجاب واجب بود! خب لابد بوده! من یه چی که بیفته توی کله ام، تا انجام نشه همینطور درگیرشم!)

نه مث که چن تا کار دیگه هم دارم خودم خبر ندارم!!! سفارت هم باید برم برا تاییدیه مدارک و ها اون کلاسه هم باید برم ببینم ثبت نامش کِی هست و برا ورودی امتحان بدم و ... دیگه چی کار دارم؟؟... 

وای آره میدترم اون یکی درسه رو هم میخواستم یه بار دیگه بدم، یادم رفته به استادش ایمیل بزنم... و خب لابد بعد هم باید براش درس خوند دیگه!! ای بابا...

چن هفتهء دیگه هم که دیگه امتحانا هست و من به کل بوقم الان! 

من رو باش چه خوش خیال بودم فک میکردم فقط دو سه تا کار دارم!

- حالا توی این هیری ویری، اوضای رژیمم هم قاطی کرده و هر بلایی سرش میارم وزنه تکون از تکون نمیخوره! اواخر هفتهء پیش تر + اوایل هفتهء پیش خوب بودا، یهو بدنم نرمال شد و چیزی که باید رو کم میکرد. از وسط هفته دوباره همون آش و همون کاسه! حتی یه مقدار از کم شدهه هم برگشت سر جاش!! یعنی با توجه به کالری شماری ها و ورزش ها و خلاصه همهء کوفت و زهرمارها، من در شش هفتهء گذشته که برنامم رو شروع کردم، بر اساس محاسبات باید پنج کیلو ششصد کم میکردم، ولی چقد کم کردم؟ دو کیلو و نیم!!!!!!!!! یعنی فک کن فقط...!!

البته بماند که دو هفتهء اخیر با ورزش قهر کرده بودم و فقط رژیمم رو سخت تر کردم! ولی... هی روزگار! خاک به سرش! از امروز دوباره ورزش رو هم میزنم توو رگ! ببینم این بدنِ بی صاحاب کِی میخواد یه تغییری بکنه! کلافه

- بیا! هنوز پُسته تموم نشده که پابلیشش کنم، جناب شانلی خان اومدن گفتن عصر هم میمون داریم! دِ بیا!

[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ]

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی؟ ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟ و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 

++ دوباره من بیزی ام!

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ]

این اعصاب بی همه چیز ما را همین بس که یه مالایی هم بیاد برینه رووش!!!

رفتیم بنزین بزنیم، موتوریه قبل از ما بوده. بعد ما هم خب پول دادیم واسادیم اون بزنه بره تا نوبت ما شه (کامپیوتری بود). بعد طرف برگشته یه مشت به مالایی یه چیزایی بغلور کرده! 

شانلی: چی مینالی؟

پسره: [دوباره به مالایی!!]

شانلی: خب چی میگی؟ [از حرفا و حرکاتش بر میاد که منظورش اینه که پول دادی؟] آره. پول دادم...

اون: هَو ماچ؟

شانلی: خب اینقدر!

اون: خب بیا بزن! 

تا شانلی میاد نازل رو بذاره که خب باک رو باز کنه که بنزین بزنه، پسره میگه: نمیخواد بذاری، بیا بزن!

نمیدونم چرا ما شک نکردیم به این بشر!

وقتی شروع کردیم زدن دیدیم از ادامهء قبلی شروع شد و خب... بهله! شانس آوردیم طرف موتوری بود و زیاد جا نداشت و فقط 3 رینگیت ما رو دزدید!!! به همین راحتی! به همین خوشمزگی!!!!

حالا من هر چی کفری ام و دارم خودم رو میخورم، شانلی هی سعی میکنه من رو آروم کنه ولی من بدتر میشم!!! و اصرار دارم که نمی بخشمش!

نهایتاً که اصرار شانلی رو میبینم و بعد از چن دقه که دلم میسوزه که خب بره وسط راه از نفرین من بیفته بمیره: باشه خدا... می بخشمش. میذارم پای این که خودش هم فهمیده اشتباهی از بنزین ما زده (به فرض این که کور بوده که یهو صفحه صفر شده و دوباره شروع کرده!!!)، و خب لابد چون دیده ما خارجی هستیم، زبانش هم که خب خوب نبود، لابد خجالت کشیده بگه. چون قبلش هم پول نداشت که بنزین بزنه، رفت از دوستش گرفت. اگه میگفت ندارم، خودش خجالت میکشید. بخشیدمش خدا!

ولی بد ریختم به هم. نمیدونم صِرفاً از این کلاهی که به طور ضایعی سرمون رفت یا مرگ دیگه ای گرفتتم!! (هر چند مبلغ به صفر نزدیک بود. ولی خییییییییلی زور داشت این دزدی علنی و تابلو و خب سادگی ما!)

بی خی...

فردا میمونی بازیه! به صرف یه دمپخت میگوی جنوبی! تشریف نمیارین؟چشمک

+ امروز جشن تقدیر بود به خاطر پروژه های برتر. کادو فقط یه گواهی تاییده و تقدیرنامه بود و یه بُن 50رینگیتی کتاب! بجز که تنها ایرانیِ برگزیده بودم، تنها خارجی جمع هم بودم! بدبخ عکاسه رووش نمیشد بیاد باهام حرف بزنه! یواشکی عکس میگرفت همش!خنده

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ]

خیلییییییییی مرسی از تمام تبریکاتتون. شرمنده کردین بابا. مخلصیمقلب

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ]
[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ]

برام ایمیل زدن از طرف دانشگاه که پروژم به عنوان پروژهء نمونهء دپارتمانمون شناخته شده و روز جمعه یه جشن گرفتن که تقدیر کنن و جایزه بدن. یوووهووووو. خدایا شکرت

+ دقت کردی جمعه هم 25م هست؟ 25 نوامبرچشمک. کلاً 25 ها رو عقشهههه... (برا اونایی که نمیدونن: همهء اتفاقای قشنگ زندگیم، از تولدم تا عقدم و ماشین و خونه خریدن تا آفر گرفتن و ... همه اتفاقای قشنگ خلاصه توی 25هایی از ماه های مختلف رخداده).

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ]
[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ]
دربارهء من

شیرازی ام و 27 سالمه! 7ساله متاهلم و حدود 4 ساله که با همسرم برا ادامه تحصیل به مالزی اومدیم. از سال 82 وبلاگ مینویسم ولی بنا به دلایلی از سال 90 کوچ کردم اینجا... کلاً به نظرم زندگی اونقد جدیت داره که نیازی نباشه توی این دنیای مجازی هم این قد جدی باشم. زندگیم رو راحت میگیرم و ساده نیگاش میکنم و با زبون خودمونی و راحت ازش میگم. ثبت میکنم روزا و اتفاقام رو برا خودم، برا نوادگانم، برا دوستام... شاید از اشتباهات من پند گرفتن و اشتباه نکردن، و یا شاید از شیوه های من استفاده کردن و آسون گرفتن.
>> من در فیس بوک
موضوعات وب
RSS Feed