مالزی نشین 2 !
اینجا زندگی نوشتِ من است... 
لینکدونی
[ دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ ]

خب یه کم از فضای غُرغُرانهء من بیرون بیاید کاش. آخر سالی بذا یه کم خاطرات قشنگ تعریف کنیم.

دیشب رفتیم پیتزا رابو که سالیانِ سال بود من تعریفش رو شنیده بودم و هی پیش نمیومد که بریم. همیطو که نشسته بودیم و در حال تناول بودیم، یهو یه مرده اومد داخل. حالا خب دور هر میزی چن نفر نشسته بودن و بسی هم شلوغ. یهو مَرده دستش رو مث حالت سرود جلوش تکون داد و بلند گفت: "به بـــــــــــــه، همه هم جمعن و ..."

من رو میگی!؟ یهو اینطوری شدم: آآآآع؟ یعنی چی؟ این جمع چه ربطی به هم دارن! یعنی ایران این قد مردم دوست شدن که ...؟

همینطوری بسی در هنگ و سوالیده شدن بودم و بسی داشتم تصمیم میگرفتم برم با مرده دست بدم و خوش و بش کنم بابت این همه صمیمیت ایرانی(!)، یهو دیدم: آقاهه رفت قسمت پُشت سر ما که یه دیوار کاذب برا دکور بود و یه جمع مردونه اون قسمت نشسته بودن!

یعنی پوکیده بودم از خنده ها... خلاصه که دیشب تا حالا دَم گرفتم که: "به بــــــــــــه! همه جمعن و ..."خنده

[ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ]
[ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ]

راستش توی خانوادهء ما (هم مادری و هم پدری) مهریهء بالا خیلی رسمه. بجز سال تولد و اینا، حتی تاریخش به میلادی. یا حتی بالای 2هزار سکه. ولی خب از این ور هم تجربه در سالیان سال در خانوادهء ما ثابت کرده که تحت هیچ شرایطی هیچ کس مهریه ای مطالبه نکرده. همهء توی خانواده ما براشون جا افتاده که مهریه نماد هست. حتی کسانی هم که به هر حال اختلالی در زندگیشون ایجاد شده، اصلاً کاری به مهریه نداشتن. پس برا دامادهای جدید هم پذیرفتن هر عددی توی چنین جمعی، اصلاً کار شاقّی نیس.

این فعلاً از بک گراند خانوادگی و اعتقادی ما. حالا برسیم بر سر این که در این جَو، چی شد که من به این فکر افتادم:


+ ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ]

هدیه تولد مسترنیک، آماده شد امروز. احتمالاً ظهر توی راه که داریم میریم برا محضر که داداشش عقد کنه (عقد محضری امروز هست و عروسی فردا)، هدیه اش رو بهش میدم و اگه دوست داشت، جلوی خانوادش هم خودش بگه.

هر چند اگه جلوی همه سوپرایزش کنم خیلی کار باحالی میشه، ولی میترسم یهو برا زندگی های بقیه مشکلی پیش بیاد و بین بقیه زن و شوهرها مشکلی ایجاد شه.

این اعتقاد من هست. میدونم اکثر مردها موافقن ولی شاید چون زن هاشون چنین صلاحی ندونن الان، باعث ایجاد تنش بین اونا بشه.

هدیه من به مسترنیک در هفتمین سالگرد تولدش که با هم هستیم، اینه:

برا کسانی که خطِ بد محضردار رو نمیتونن بخونن عرض کنم که: مهریهء من 1385 سکه بود، 1300 سکه اش رو بخشیدم. 85تاش که نماد سال عقدمون بود رو نگه داشتم (یه سال قبلش(از 8/10/84) هم نامزد بودیم)، و 1300 تاش رو بخشیدم.

[ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ]
[ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ]

+ توجیهاتم برا تصمیمم برا هدیه تولد مسترنیک رو به بابا گفتم. گرچه بار اول مخالف بود، ولی با توجیهاتم، موافق شد...

++ عروسی از کنسلی درومد. همون تاریخ سابق، ولی خیلی مختصرتر و توی خونهء پدر دوماد.

مسائل حاشیه ای زیاده، ولی فعلاً وقت ندارم بنویسم. یعنی در کل اصلاً خونه نیستم فعلا که وقتی پیدا بشه یا نه. فعلاً تیتر خبرا رو داشته باشین تا بعدچشمک

[ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ]

عروسی کنسل شد!

+ چار تا فوتی در اقوام بسی دور! فعلاً تالار کنسل شده. دارن تصمیم میگیرن که یه جشن مختصر توی خونه بگیرن یا نه...

++ عجب ایران اومدنی شده این بار!!

+++ مشورت درباره کادو تولد، مسکوت هست هنوز! بابا مخالفه...

[ جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ ]

ما رسیدیم! اما چه رسیدنی!!

الان وخ ندارم بگم از نوع استقبال ایرانِ محترم! از ریدمانی که کردن توی روحیمون... ولی میام میگم.

الان فعلاً خونه دوستایی هستیم که عقشمن... هر چند تا چند ساعت دیگه، دیگه باید به سمت شیراز و فک و فامیل راه افتاد... ولی این لحظات رو عقشه هنوز ;)

فعلاً اومدم حضوری بزنم و برم! تا بعد...

+ هنوز فرصت نکردم جواب کامنتا رو بدم. در اولین فرصت ایشالا...

[ پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ ]

ساعت یک و نیم شبه. چمدونا رو بستم. 27 و 20 و 5 کیلویی... دو تا دستی ها هم هنوز خالیه! به به... بار اوله که هنوز حد مجاز بار رو رد نکردیم! همیشه چه از اینجا بخوام برم ایران، چه از ایران بیام، دغدغهء بار دارم*! آدمی هم نیستم که حاضر باشم برا چارتا تیکه پاره که میخوام سوغاتی بدم یا چار تا خوراکی که از ایران بیارم، پول اضافه بار بدم!

باز از ایران میشه یه کاریش کرد... با سلام و صلوات رد میشهزبان. اصولاً مامانِ من یا بابای مسترنیک، میرن میگردن یه مسافر توریستی رو پیدا میکنن و بارا رو مشترکی میبریم (البته الا یا ایها التوریست ها! بدانید و آگاه باشید که این کار خییییییییلی خطرناکه. حالا ما آدم خوبی هستیم مواد مخدر نمیدیم کسی جابجا کنه!! ولی خیلی گزارش شده که آدما به اسم این که بار زیادی دارن، از توریست ها که بار زیادی ندارن میخوان که بارها رو توی بار اونا بزنن، بعد به مقصد که میرسی، اگه رد کردی که طرف میاد بارش رو میگیره، ولی اگه گیر افتادی، طرف هم غیب میشه! حالا بیا ثابت کن که این بار من نیس!... اینجاها هم که حکم مواد مخدر اعدام هست. واقعاً احتیاط داره. واقعاً. من همینجا از تمام کسانی که تا حالا اعتماد کردن و بارهای ما رو بُردن، کمال و جمال و اقدس و اکرم تشکر رو دارا می باشه ام. مخلصیم)

ولی از اینجا به ایران... یعنی بدبختی عظما داریما! بازم خدا رو شکر فعلاً بارمون در حد مجازه. باید تلاش بفرماییم این بار از ایران هم زیاد خرت و پرت نیاریم! ایر اشیا شوخی نداره با آدم!استرس

* به عنوان مثال آخرین بار که از ایران اومدیم، حدود 155 کیلو بار داشتیم ما دو نفر!! 40 کیلو رو دادیم به دو تا مسافر توریستی. 25 کیلو هم توی دستی هامون بُردیم! 90 کیلو هم دادیم بار (چون پروازمون فِرست کلاس بود، میشد نفری بیش از 30 هم بدیم بار مث که. این بود که 90 برا دونفر رو قبول کرد. نمیدونم! شاید هم چون دقهء آخر بوده، گفته بذا برن شَرّشون کنده شه!زبان)

+ توضیح نوشتی بر پُست قبل: درسته که من الان حس ایران رفتن ندارم و مشتاق نیستم و دردسرهای احتمالیش، مث روز برام روشنه، ولی الان مشکل اصلی اون نیست! فعلاً مشکل اصلی، حجم کارایی هست که اینجا داریم و فشار ناشی از اونا. 

[ چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ ]

25ساعت مونده به سفر. به یه سفر اجباری! به سفری که اصلاً دوسش ندارم و اصلاً عقشی براش ندارم. نه دلم برا کسی تنگ شده، نه شور و شوق عروسی رفتن دارم. حتی تمام خرید رفتنا هم نتونست درون من حس سفر ایجاد کنه. هر چی سه بار قبلی پر از شوق ایران رفتن بودم، اینبار هیچ حس اشتیاقی ندارم. تازه شدیـــــــــداً هم دلم میخواد یکی زنگ بزنه و بگه نیاید و نریم!

11 ماه پیش ایران بودیم. 6 ماه پیش بابام و خواهرم اینجا بودن. دلم برا هیشکی تنگ نیس... هوس هیچی ندارم. دوست ندارم آرامش این روزام رو با دغدغه های سفر ایران و از اون ور هم دغدغه های فک و فامیلا و رفتاراشون به هم بریزم.

مسترنیک هم داغونه. گاهی یه اخمی میکنه و از ته دل میگه: به خدا اگه مجبـــــــور نبودم، همی الان بلیط رو کنسل میکردم و مینشستم به بدبختیام میرسیدم. هوارتا کار خراب شده سرش. هنوز پروژه هایی که دستش هست رو تحویل نداده و داره از شب و روزش میزنه. غذا خوردنش نصف شده. فرم های ثبت نام این ترمش آماده نشده و اگه دیر بشه، چن ملیون پیاده شدیم! برنامهء همکارش که داره همرامون میاد هم هنوز تنظیم نیست. داغووونه... شاکیه... همش سر درد داره و بداخلاقه. زندگی به هم ریخته... فقط سعی میکنیم خودمون دوتا نسبت به هم سکوت کنیم که دیگه خودمون جنگمون نشه!

نمیدونم چه اصراریه که وقتی حتی خوده جناب داماد و حتی خوده جناب پدرشوهر، براشون مهم نیست که ما توی عروسی باشیم، و صرفاً میگن: ما دوست داشتیم باشید، ولی دوست هم نداریم مزاحمتون بشیم(!)، حالا ما به اصرار و اجبار برادربزرگه، باید بریم ایران و عروسی. هر چند خودمون هم بدمون نمیومد که بهونه دست این داداش کوچیکه ندیم، ولی الان واقعاً شرایطش نبود.

خلاصه که در اولین قدم برای سفر، check in بلیط ها رو انجام دادم... همهء خریدا رو به علاوهء چمدون خالی، ریختم توی یه اتاق و یه امر فرمودم بهشون که خودشون مث بچهء خوب برن بشینن توو چمدون!! (کی حوصله داره چمدون ببنده توی این اوضا آخه!؟).

تمام قبض و قبوض و قرض و قوله هامون رو هم تسویه کردیم که ... دور از جون! زبونم رو گاز بگیرم علی الحساب!

خلاصه که همهء کارای ما الان قاطی پاتیه! مسترنیک هم طبق معمولِ همهء زمانایی که کار زیاد داره و میزنه به سیم آخر، الان داره روی سیم آخر جیلان میده کماکان!! خدا بخیر بگذرونه!

[ سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ]

به به! رویا جونم مسابقه حدس بازی(!) رو بُرد! البته نه نظرش تایید میشه و نه جواب حدس گفته میشه تا هفتهء آینده. خب نمیشه که بابا! اول باید کادو بدم، بعد بیام بگم کادوهه چیه! یهو دیدی مسترنیک اومد اینجا رو خوند، کادوهه لو رفت و خب دیگه سوپرایز نداش...

هر چند کادوی من، ممکنه برا خیلیا چیز خیلی الکی ای باشه و اصلاً هم مهم نباشه. ولی بنا به معیارها و ایده آل های ذهنیِ خوده مسترنیک، این کادو مطمئناً بهترین کادوی عمرش خواهد بود. چون مهم جنبهء کادو بودنش نیس، مهم ایده آل های ذهنیِ اون هست که با دریافت این کادو، قابل اجرا خواهد شد. (ببقشین این قد گیجتون کردم! یه هفته بیشتر نمونده! میام میگم چیه. باور کنید برا اکثر شماها این کادو حتی شاید خنده دار باشه).

خلاصه که همی...

امروز هم با دوست جون رفته بیدیم خرید گردی! در دقایقِ نود قبل از ایران رفتن، بالاخره رفتم یه کت و دامن فنقولکی برا خودم خریدم که توی عروسی بی لباس نَمونم!

قصد داشتم چیزی نخرم و از چیزای نداشتم بپوشم یا از خواهرم کِش برم! ولی خب این چیزی که دیدم، با سلیقهء خودم و شووره و از همه مهمتر جیبمون(!) خیلی جور بود. دیگه خریده شد.

مردم برا عروسی برادرشووراشون چه خریدها که نمیکنن، بعداً من؟...خنده کت و دامنه با همدیگه سرجمع 50تومن هم نشد!زبان

[ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ]

امروز، بعد از نزدیک دوماه که داشتم به این تصمیمم فکر میکردم، اولین نفر به دوست جون گفتمش... نظراتی برا تنظیم شیوهء اجرای تصمیمم داشت، ولی در کل موافقجات بود.

قدم بعدی، مشورت با والدین محترم و مکرم میباشه. که خب اونم تا آخر هفته که برم ایران دیگه انجام میشه ایشالا. به هر حال هر قدم بزرگی، یه ساپورتی هم میخواد دیگه! کی از ننه بابای آدم واجب تر و همراه ترچشمک؟

تصمیم کبرا صغرایی برا کادو تولد امسال مسترنیک دارم. این هفتمین تولدش هست که ما با هم متعهلاتیم! هفت عدد مقدسی در آسمان ها و زمین هست... میخوام امسال، تولدش رو تقدیس کنم!

چه حدسی میزنین در مورد کادوی من؟چشمک

کامنتا رو تایید نمیکنم که کسی تقلب نکنهنیشخند

+ فردا عصرش نوشت: تا این لحظه (5 عصر دوشنبه به وقت خودمون!)، هیشــــــــکی نتونسته حتی یه اشارهء کوچیک به قصد و نیت من داشته باشه! زین روی فعلاً کامنتا رو تایید میکنم که دیگه کسانی که حدس مشابه دارن، متوجه شن!

خیلییییی جالبه برام. هر کی هر چیزی که خودش توی فازش هست رو حدس میزنه. مثلاً صدف خیلی توی فاز گوشی های اپل هست، میدونم. یا بازیگوش که ماشالا مایه داری حدس میزنه! البته خب منطقی هم هست. ولی جالبه برام. حدس بزنین... هنوز جای حدس دارهچشمک

[ یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ ]

توی همون نگاه اول، عاشقش شدم. بدجور به دلم نشسته بود. دیدنِ هیچ چیز دیگه ای نمیتونست قیافهء قشنگ و با پرستیژش رو از ذهنم محو کنه.

خیلی تلاش کردم بهش دل نبندم و بازم توی این کرهء خاکیِ به این بزرگی بگردم، به هر حال انتخابی برا یه عمر بود... نمیشد به همین راحتیا ازش گذشت.

چن روز گذشت... بازم نشد فراموشش کنم. 

بالاخره دوباره رفتم سراغش...


+ ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ]

دیروز روز گندی بود! ولی خب نه از همون اولِ اولش!

صبح برا چارتا خرید سفارشاتِ ته موندهء ملت، با مسترنیک رفتم بیرون و قرار شد ظهر بیاد دنبالم که بریم یه حراجی عطر و اینا. اما عامو من این قد زود (9:30) رفته بودم که همه جا بسته بود توی فروشگاهه!! خلاصه که نیم ساعتی خودمان را به کِرکِرهء مغازه دیدن سرگرم کردیم تا ملت یواش یواش تشریف آوردن.

خب دنبال سفارش اول رفتم: نداشتن! سفارش دوم: نداشتن! خریدِ خودم: نداشتن! نهایتاً که دیدم حالا که شانسه سوخته، برم چن تا شکلات بیسکویت برا سوغاتی بخرم که خب خدا رو شکر اونا رو داشتن!

دیگه زین لحظه به بعد، دوست جون هم به ما پیوستن و سه تایی (خب با نی نیش دیگه!) طی الفروشگاه میکردیم:


+ ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ]

امروز روز گـَندی بود! افتضاح! خر! گــُه!

این گندیش تا آخرین لحظات هم ولمون نکرد!!!!

هیچ وقت این همه بار منفی رو توی یه روز یهویی با هم نداشتم و تحمل نکرده بودم!! اه اه اه اه...

الان از سردرد دارم می میرم... فردا اگه زنده پاشدم، میام میگم چه روز گُهی بودسبز.

[ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ ]

در یک رابطهء دو نفره، وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند، حتماً یکی از آنها تمام حرفهای دلش را نمیگوید.

شکسپیر

+ و من چقد به طور واضح این جمله رو بارها و بارها در لحظه های مختلف زندگیم، به عینه می بینم. نه، نه، اشتباه نکنید، نمیخوام بگم فقط من سکوت میکنم. بارها و بارها دیدم مسترنیک هم مدتی بعد از یه ماجرا، حرفی متفاوت از عکس العملش نسبت به اعمال من در اون زمان رو زده، که وقتی با تعجب من روبرو میشه، میگه: اون موقع ترجیح دادم سکوت کنم که تو راحت باشی...

زندگی خیلی نکات ریز داره. متاهل شدن خیلی معنای متفاوتی داره. وقتی متاهل میشی، حتی خودت هم دیگه خیلی معنای متفاوت تری پیدا میکنی برا خودت. برخوردت با زندگی و حتی با خودت، خیلی سیاست متفاوت تری می طلبه... البته خیلی از این نکات گفته نمیشه، یاد داده نمیشه، ولی یاد میگیری و اِعمال میشه خود به خود.

[ پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ]

آی زور داره که شب یادت بره ساعت بذاری و صبح یهویی بیدار شی و فقط 20 دقه وقت داشته باشی و هنوز نفهمیدی چیطوری از سر جات بلند شدی که ببینی وسط آشپزخونه ای و یه دستت به پلو و یکیش به خورشت و یکیش در حال چایی دم کردن و اون یکی هم ظرف شستنه (سوال پیش نیاد که چرا ظرفا رو هم همزمان با این همه کار باید بشورم! چون یک: خونهء ما کابینت نداره و من نمیدونم ظرف چرک ها رو کجا بذارم! دو: سینک هم یه قُل بیشتر نداره و خب عملاً از ظرف که پُر باشه، دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم! حتی یه لیوان آب هم نمیشه جابجا کرد! خلاصه که اجباره مادر! اجبار!)

بعد حالا به همینجا که ختم نمیشه که! آقای مسترنیک خان هم خب یادش رفته ساعت بذاره و حالا که پاشده، در حال آماده شدن یه ندای التماسی هم از این ور میفرسته که: میشه لطفاً یه لقمه هم برا صبونم بگیری که توی ماشین که دارم میرم بخورم؟؟... خلاصه که واقعاً گاهی چند تا دست کم میارم!

خلاصه که بازم شانس آوردم خورشت رو از چن روز پیش داشتم و فقط باید گرم میشد (دیگه یاد گرفته زیاد غر نزنه روی بعضی خورشت های تکراری یا شب مونده! والا به خدا غنیمته!!)

بعد هم آی زورم میگیره!! مثلاً چنین روزایی که خودش دیر میکنه، اصلاً مهم نیست مث که! تا دقهء آخر وامیسه همهء نصایحِ طول روز رو هم به بنده تفهیم میکنه و بعد میره! ولی خدا نکنه یه روز من بخوام همراش برم!! یعنی 5 دقه این ور و اون ور شه، اخم دنیاس که دیگه تا شب به منه! من نمیدونم خودش هم که تنهاس، وقتی رفت دانشگاه، تا شب هی خودش به خودش اخم میکنه و غر میزنه؟! تا حالا چن بار شده هی خواستم بهش بگم: ببین! الان هم که من نمیخوام همرات بیام که! ببین داری با تاخیر میری! (این تاخیر در حد دقیقه هستا!! نه که فک کنی خیلی باشه!! ولی خب اخم که شاخ و دم نداره مادر! مردم زور دارن، اخم میکنن!). ولی خب به خودم میگم بی خی...

خلاصه که هر وقت چنین روزایی رو شروع میکنم، دقیقاً مصداق این عکس ها برام اتفاق میفته که: دخترا وقتی ازدواج میکنن، فک میکنن اینطوریه:

ولی در واقع اینجوریه:

[ پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ]

گاهی وقتا جالبه که حس خودت رو از زبون کسی دیگه میشنوی! راست میگه: انگار همه چی داره یه طرفه میشه!خنثی

+ شاید هم یه طرفه بوده و ما خبر نداشتیم!! گاهی بد نیس آدم یه نیگا به پُشت سرش هم بندازه*

* ببخشید که این گونه پُست های شخصی نوشت، گنگ هستن. گاهی باید بعضی چیزا رو بنویسم که یادم نره، بنویسم که تخلیه شم، بنویسم که خودم رو تحلیل کنم. ولی نمیتونم هم به طور عمومی شرحش بدم.

[ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ ]

عامو نمیذارینا! میخواستم یه کم جوگیر شم! نمیذارین! دِ نمیذارین آدم جو رو بگیره!! بعد میگن چرا جَو همیطوری اِیلون و ویلون مونده! همینه خب! نمیذارین یه جا دستش بند شه!زبان

این روزها کمی بیش از حد به جدیت های زندگی مشغولم، ولی... بی خیال...

زندگی با همین خُل بازیاش قشنگه!چشمک

شرمندهء تمام احوالپرسیاتونم. تمام بودناتون و نبودنِ خودم...


+ ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ ]

سلام. مرسی از دل نگرانیاتون. فقط کمی مشغولم با زندگی.

فعلاً تا زمانی که بیایم یا نیایم(!) یاحق....

[ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ ]

بوی بعضی غذاها، من رو بدجور یاد ماه رمضون میندازه. ماه رمضونای 10-15 سال پیش که کوچیک بودم و ماه رمضون یه حال و هوای دیگه داشت...

یادش بخیر اون موقعا که ماه رمضون توی زمستون بود و مامان سحری رو شب میذاشت روی بخاری و تا سحر بوی غذا توی خونه پخش بود...

همیشه اولین سحر ماه رمضون رو یا سبزی پلو (عموماً باقله پلو) با گوشت داشتیم یا عدس پلو با مرغ...

وای یادش بخیر...

این روزا، گاهی وقتا که صبحا دارم برا مسترنیک ناهار درست میکنم که ببره، اون سکوت و خلوت اول صبح و بوی غذایی که توی خونه می پیچه، من رو بدجور دلتنگِ صداقتِ اون روزا میکنه... دلتنگِ ماه رمضونایی که با ربنای شجریان و اذون موذن زاده برام افطار میشد...

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ]

راستش قصد داشتم بیام از تجربیاتم توی برخورد با مردم شهرهای مختلف بگم، از مهمون نوازیشون، از مدل برخوردشون، از خصلت های مختلفی که دیدم و پسندیدم یا نپسندیدم.

ولی راستش دیدم بچا راست میگن! سکوت کنم بهتره! چون با گفتن من، نه فرقی میکنه نه چیزی! فقط یه عده پیدا میشن که دوباره گارد میگیرن و جنگولیسم بازی راه میفته!


+ ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ]

صبح دیگه ای شروع شد و من دوباره رفتم توی فاز سرچ کردن!...

نمیدونم چرا این قد دارم حساسیت نشون میدم روی انتخاب رشته! واقعاً این همه حساسیت داره!؟سوال

+ حداقل اگه میدونستم کجا میخوام زندگی کنم چار روز دیگه، حداقل میتونستم شرایط کاری اونجا رو بررسی کنم برا انتخاب رشتم. ولی من ... نمیدونم و این گیج ترم میکنه!

بالاخره دل رو زدم به دریا و دارم توی سایت دو تا کشوری که احتمال قوی تری برا رفتن داریم میگردم. ببینم چه رشته هایی توی اِسکیل های مورد نیازشون هست. (خب این به هر حال نشون میده که هنوز بازارشون در اون رشته اشباع نشده).

توی سایت های کاریابیشون هم دارم میگردم....

نتایج حاصله تا این لحظه، بدک نیس..

[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ]

چرا همه این قد اصرار دارن من بیزنس بخونم؟؟

درسته، من شمهء اقتصادیم خوبه، ولی خب توی خارجه، چیکار کنم خب؟ واقعاً وقتی فکر میکنم، اصلاً نمیتونم بفهمم ممکنه چه کاری بتونم بکنم. همهء سایتای کاریابی رو هم که نیگا میکنی، درسته که بیزنس زن (!) و اقتصاددان و حسابگر و حسابرس و اینا میخواد، خیلی هم میخواد، حقوق خوبم میده، ولی نه به یه صفر کیلومتر! گیرم که من رفتم خوندم! کی به من کار میده خب؟ اصلاً چه کاری؟؟

این همه امروز برا خودم هنر کردم رفتم یه چن تا رشتهء سخت و آسون مرتبط با رشته خودم جُستم! بعد اینا باز همون رو میگن...*

خب من چیکار کنم؟

من گیجیدم که...افسوس. واقعـــــــــــــــاً نمیدونم چه تصمیمی بگیرم. نگو علاقه، چون به هر دو تاش علاقه دارم. فعلاً دغدغهء ذهنیم، کار پیدا کردنِ بعدش هست...

* استدلالشون اینه که برا کار در رشتهء خودت، همین قدر هم که درس خوندی کفایت میکنه! دیگه بیشتر خوندنِ نداره! منم که اصلاً فعلاً جوِ درس خونندگی!

+ زودتر بیاین نظرتون در مورد مهمون نوازی و مدل هاش در شهرهاتون رو بگید ها! اومدم گفتم فلان شهری ها ایطوری ان و اون طوری ان، دیگه جای اعتراض نداره ها! وگرنه مجبور میشین دعوتم کنید که نقضش کنید!چشمکنیشخند

[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ]
دربارهء من

شیرازی ام و 27 سالمه! 7ساله متاهلم و حدود 4 ساله که با همسرم برا ادامه تحصیل به مالزی اومدیم. از سال 82 وبلاگ مینویسم ولی بنا به دلایلی از سال 90 کوچ کردم اینجا... کلاً به نظرم زندگی اونقد جدیت داره که نیازی نباشه توی این دنیای مجازی هم این قد جدی باشم. زندگیم رو راحت میگیرم و ساده نیگاش میکنم و با زبون خودمونی و راحت ازش میگم. ثبت میکنم روزا و اتفاقام رو برا خودم، برا نوادگانم، برا دوستام... شاید از اشتباهات من پند گرفتن و اشتباه نکردن، و یا شاید از شیوه های من استفاده کردن و آسون گرفتن.
>> من در فیس بوک
موضوعات وب
RSS Feed