یک وبلاگ!
اینجا زندگی نوشتِ من است... 
لینکدونی

بوی بعضی غذاها، من رو بدجور یاد ماه رمضون میندازه. ماه رمضونای 10-15 سال پیش که کوچیک بودم و ماه رمضون یه حال و هوای دیگه داشت...

یادش بخیر اون موقعا که ماه رمضون توی زمستون بود و مامان سحری رو شب میذاشت روی بخاری و تا سحر بوی غذا توی خونه پخش بود...

همیشه اولین سحر ماه رمضون رو یا سبزی پلو (عموماً باقله پلو) با گوشت داشتیم یا عدس پلو با مرغ...

وای یادش بخیر...

این روزا، گاهی وقتا که صبحا دارم برا مسترنیک ناهار درست میکنم که ببره، اون سکوت و خلوت اول صبح و بوی غذایی که توی خونه می پیچه، من رو بدجور دلتنگِ صداقتِ اون روزا میکنه... دلتنگِ ماه رمضونایی که با ربنای شجریان و اذون موذن زاده برام افطار میشد...

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ]

راستش قصد داشتم بیام از تجربیاتم توی برخورد با مردم شهرهای مختلف بگم، از مهمون نوازیشون، از مدل برخوردشون، از خصلت های مختلفی که دیدم و پسندیدم یا نپسندیدم.

ولی راستش دیدم بچا راست میگن! سکوت کنم بهتره! چون با گفتن من، نه فرقی میکنه نه چیزی! فقط یه عده پیدا میشن که دوباره گارد میگیرن و جنگولیسم بازی راه میفته!


+ ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ]

صبح دیگه ای شروع شد و من دوباره رفتم توی فاز سرچ کردن!...

نمیدونم چرا این قد دارم حساسیت نشون میدم روی انتخاب رشته! واقعاً این همه حساسیت داره!؟سوال

+ حداقل اگه میدونستم کجا میخوام زندگی کنم چار روز دیگه، حداقل میتونستم شرایط کاری اونجا رو بررسی کنم برا انتخاب رشتم. ولی من ... نمیدونم و این گیج ترم میکنه!

بالاخره دل رو زدم به دریا و دارم توی سایت دو تا کشوری که احتمال قوی تری برا رفتن داریم میگردم. ببینم چه رشته هایی توی اِسکیل های مورد نیازشون هست. (خب این به هر حال نشون میده که هنوز بازارشون در اون رشته اشباع نشده).

توی سایت های کاریابیشون هم دارم میگردم....

نتایج حاصله تا این لحظه، بدک نیس..

[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ]

چرا همه این قد اصرار دارن من بیزنس بخونم؟؟

درسته، من شمهء اقتصادیم خوبه، ولی خب توی خارجه، چیکار کنم خب؟ واقعاً وقتی فکر میکنم، اصلاً نمیتونم بفهمم ممکنه چه کاری بتونم بکنم. همهء سایتای کاریابی رو هم که نیگا میکنی، درسته که بیزنس زن (!) و اقتصاددان و حسابگر و حسابرس و اینا میخواد، خیلی هم میخواد، حقوق خوبم میده، ولی نه به یه صفر کیلومتر! گیرم که من رفتم خوندم! کی به من کار میده خب؟ اصلاً چه کاری؟؟

این همه امروز برا خودم هنر کردم رفتم یه چن تا رشتهء سخت و آسون مرتبط با رشته خودم جُستم! بعد اینا باز همون رو میگن...*

خب من چیکار کنم؟

من گیجیدم که...افسوس. واقعـــــــــــــــاً نمیدونم چه تصمیمی بگیرم. نگو علاقه، چون به هر دو تاش علاقه دارم. فعلاً دغدغهء ذهنیم، کار پیدا کردنِ بعدش هست...

* استدلالشون اینه که برا کار در رشتهء خودت، همین قدر هم که درس خوندی کفایت میکنه! دیگه بیشتر خوندنِ نداره! منم که اصلاً فعلاً جوِ درس خونندگی!

+ زودتر بیاین نظرتون در مورد مهمون نوازی و مدل هاش در شهرهاتون رو بگید ها! اومدم گفتم فلان شهری ها ایطوری ان و اون طوری ان، دیگه جای اعتراض نداره ها! وگرنه مجبور میشین دعوتم کنید که نقضش کنید!چشمکنیشخند

[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ]

مهمونی از نظر من خوب بود. به من که خوش گذشت. مهمونا هم... والا نمیدونم! امیدوارم به اونا هم خوش گذشته بوده باشه است.

چن تا بحث با مهمون جون داشتیم، مِن باب خصلت های مردم شهرهای مختلف در فاز مهمون نوازی. برام جالب بود که نظرات و شاید تجربیاتمون مشابهه. آخه همیشه فک میکردم نظرم در مورد مردم فلان شهرها، شخصی هست. ولی الان دیدم نه، مث که بقیه هم تجربیاتِ مشابهی با مردم شهرهای مشابه داشتن...

نظرات خودمون رو الان نمی گم، ولی در همون باب دوست دارم هر کی خودش نظرش رو در مورد خودش و فرهنگ مهمون داری در شهرش و ایضاً فرهنگ مهمون داری در شهرهایی که باهاشون در ارتباط بوده رو بگه ببینم چقد با چیزی که بقیه از اون شهر دیدن و درک کردن، مطابقت داره.

اصلاً چه کار میکنی برا مهمون که فکر میکنی مهمون نوازی یا چه کار نمیکنن برات که فکر میکنی مهمون نواز نیستن؟

+ بی ربط نوشت: بازم دو دل شدم در انتخاب!!

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ]

میگم من جوگیرم، هیچکی باورش نمیشه! (البت مث که برا بعضیا دیگه بدیهی شده!)

سر عمر امشب مهمون دارم (میخواستم بنویسم امروز شب!نیشخند). بعد حین نیت برا جارو کردن، سر از انباری و دو سه تا جعبه درآوردم... خلاصه نشون به اون نشون که نشستم به مرتب کردنِ آثار باستانیِ پستوی خونمون!!!

حالا من چرا قبل از کارای واجب، این قد اصرار دارم به کارای جانبیِ به درد نخور، والا خودمم نمیدونم!

قدیما فک میکردم این علاقه به کارای علافی، فقط زمان امتحانا میاد سراغم! الان دیدم نه! کلاً مث که دقیقاً در زمانی که وظیفهء یه کار دیگه رو دارم، دقیقـــــــاً علاقمند به انجام هزاران کار بیهوده و بی ربطِ دیگه میشم!

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ]

عامو دیروز اَی* بودونی چه روزی بود!! (البته منم زیاد نمیدونم!نیشخند)

(A`y = اگه!) عامو یه کم روو لهجه شیرازیتون کار کنین! خوب نیست این قد آدم بی اطلاعات باشهچشمک

ما صبح دیگه بعد از عمری این جو رو ول کردیم (جو تنبلی منظورمه) و خب با این که این خل و چلا گفته بودن دوشنبه سه شنبه بیُو، دیگه دیروو بالاخره رضایت دادیم و رفتیم دنبال نتیجهء اون امتحانه که برا فارغ التحصیلاتجاتی نیاز میشه (البت از چن تا از بر و بچ که پرسیدیم، گفتن کسی چیزی نخواسته بودن پارسال. زین روی بود که ما جو تنبلی و بی خیالی رو گرفتیم و ول نکردیم و نرفتیم خب).


+ ادامه مطلب
[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ]

A friend is someone who understands your past, believes in your future, and accepts you just the way you are
RSS Feed