|
مالزی نشین 2 ! اینجا زندگی نوشتِ من است...
| ||
|
فک کنم 4-5 ماهی میشد تقاضای فارغ التحصیلاتجاتی داده بودم. ولی هر چی میرفتم پیگیری میکردم، میگفتن نه باید صب کنی تا نمرات پاس و فِلی فلان چی هم بیاد، بعد. حالا بماند که نمرهه که ثبت شده، چون پاس و فِل بوده فقط، معدلم رو نوشتن صفر! والا قباحت داره! بعد از عمری بچه مدرسه ای بودن، آدم معدلش بشه صفر! خجالتم خوب چیزیه! خلاصه که بالاخره بر طبق 25م های قشنگ، امروز که 25م بود و نمره ها ثبت شد، بالاخره نمُردیم و این استاتوس دانشجوییمون، از Active خارج شد: یعنی این انگلیزی نوشتنِ اینا من رو مُرده! عنوان رو با انگلیزی مینویسه، ولی نتیجهء جلوش رو با مالایی!!! یعنی نبوغن ها! این Bergraduan همون گرجوِیت خودمونه! فک کن حتی توی آفر های هم همیطوره. مثلاً این همه به انگلیسی نوشته، بعد قسمتی که باید اسم دانشگاه رو بنویسه، یونیورسیتی رو ایطوری مینویسه: Universiti!! هنرمندن به خدا! بی خی... فقط خواستم روز تغییر استاتوسم رو ثبت کنم. وگرنه به طور کلی من از همون 5-6 ماه پیش فارغ به حساب میومدم. از دیشب هم یه فکر خنده دار دیگه برا ادامه درس و کار و نجات از علافی افتاده به جونم که آقوی بچا هم کلی استقبال کرد (جز که خودم به فکر خودم باشم!)... تا تعطیلات آخر هفته تموم شه و دوشنبه سه شنبهء آینده یه سر برم دانشگاه ببینم چی میشه... [ جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ ]
من االان اعصاب ندارما! یعنی دلم میخواد یکی بگیرم خودم رو بزنم، یکی این بانک انصار رو! مرتیکه یعنی اسکوله ها! به ما گفته بود: باید همهء حسابای فعال خودتون و اعضای خونوادتون رو بیارید شعبه ما (دیگه چیکار اونا داشت رو من نمیدونم!!). خب اعضای خونواده که به ما چه، خودمون دوزار پول داشتیم میخواستیم بذاریم حساب بلند مدت اونجا، که همزمان اوراق مشارکت خوده بانک رو هم داشتن برا فروش و گفتیم میشه از اینا بخریم به جاش؟ گفتن آره و خب خریدیم... بعد از اونجایی که اینا فقط هزینهء زندگی رو داده بودن به ما و شهریه و حق تاهل رو ندادن (بعضی شعب میدن، بعضی نمیدن)، ما هی رفتیم گیر دادیم، گفتن حق تاهل رو نمیدیم، ولی شهریه رو میریزیم به حساب دانشگاه! حالا هی هم برو دنبال شماره حساب و اینای دانشگاه. بعد هم گیر داده که شماره IBAN نامبر بده! حالا منم رفتم بانک میپرسم، میگه این مربوط به کشورای اروپایی هست. ما فقط با سویفت کار میکنیم. حالا هر چی به این بانک ایران بگو! مگه حالیشه! از طرفی هم گیر داده که اگه میخواید مشتری ما بمونید و بارهای بعدی هم از ما ارز بگیرین، باید بیاید این اوراق رو به صورت امانی بذارین توی بانک ما، که یه سال دست ما باشه! حالا هر چی بگو خب پولِ این اوراق که در اصل به اسم بانک شماست و از خودتون خریداری شده! دیگه چیکاره چارتا کاغذ پاره داری؟ هی میگه نه! ما باید مطمئن باشیم که یه سال این پوله دست ماست!! راستش شاید اگه بانکه عادی بود، آدم میگفت خب بی خیال. من که با چارتا کاغذ کاری ندارم که. خب میذارمش اونجا... ولی این بانکه نشون داده که قابل اعتماد نیس!! همون اول برا ارز که حساب باز کردیم، هی گیر داد که باید تقریبا دوبرابر مقدار ارز، حساب ریالیتون رو شارژ کنید و دفترچش هم پیش ما باشه که مطمئن باشیم، ما هم دوهفته ای ارز میدیم! حالا دو هفته اشون که شد 5 هفته که خب بماند! بعد بگو با حساب چیکار کردن!؟ بهله!! از اونجایی که سیستم sms ما فعال بود برا تراکنش های حساب، هی برا ما sms میومد که: 1500 تومن حق کپی از حساب برداشت شد! (من نمیدونم اینا کپی لیزری با اسکنر الماسی گرفتن که هزاروپونصد تومن شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟)... 500 تومن حق پوشه! دوزار حق فلان!!! بعد هم که رفتیم پرسیدیم از دوستان، گفتن خب چون دفترچه دستشون بوده، هر برداشتی دوست دارن میتونن بکنن! بعد من میگم خب فرض کن من برم این ورقه ها رو هم بذارم! عشقشون بکشه برن یکیش رو نقد کنن!! بعد من چه خاکی بریزم توی سرم؟! بعد جالبه که طرف آدم رو اسکول فرض میکنه ها!! وقتی میگیم ما این پول رو خب برا ارز نیاز داریم، میگه: خب اگه نیاز شد پول رو برمیداریم از اوراق، میریزم توی حساب کوتاه مدت! سودش هم بهتون تعلق میگیره، نگران نباشید. زیاد فرقی نداره! حالا یکی نیس به این بگه یا تو اصولاً تفاوت سود 7درصد با 20درصد رو نمیفهمی، یا از پایه اصالتاً با اعداد و سود و فلسفه سپرده و بانک آشنایی نداری!! والا به خدا! خلاصه که امروز که دارم بهش میگم بابا شما گفتی حساب فعالت رو بذا اینجا، نه ورقه هات رو هم بیا بذا توی بانک، هی میگه: نه من گفتم هر چی دارین باید بدید دست ما (فک کن! حتی ورقهء وکالت مامان رو هم گرفته قایم کرده برا خودش!! من نمیدونم چرا همچین میکنه این بشر! حرص جمع آوری داره مث که! حالا سند و مدرک باشه، پول باشه، هر چی باشه! به مامان هم که گیر داده که باید حساباتون رو بیارید اینجا چون وکیلشون هستین!!! گفتم برو بشین بااااا... دلت خوشه ها!) داشتم میگفتم: حالا که بهش میگم شما اینطوری نگفتین، همچی هم دادش رو سر من کشیده، و گوشی رو خدافظی نکرده قطع کرد (یعنی داد دست مامان!). یعنی اعصابی از من روانی شد ها!! یکی نیس بگه عامو به تو چه که پول ما کجاس! یه حساب با ده هزارتومن هم فعال می مونه! حرص پول داری مث که!؟ هی هم میشینه به من میگه: ما این قد به شما ارز دادیم. تفاوتش با بازار آزاد این قد بوده. دیگه خیلی از دستش عصبانی شدم بهش گفتم: ببین جناب! اول که این سهم هر دانشجوی محصل خارج از ایران هست این ارز، دوم هم پولش رو خودمون دادیم! شما که ندادین که! منتی نیس... الان هم میگی حساب فعال، خب من ازتون اوراق بانکِ خودتون رو خریدم! دیگه چیکار ورقه اش دارین؟ ولی غلط نکنم از این جمله ها بود که حرصش گرفت... نیس آروم هم میگفتم و دعوا نداشتم باهاش، خودش یه طرفه دعوای خونش رفت بالا!!! مرتیکهء احمق! اعصابم رو خراب کرد امروز. مدیریت بانک انصار مرکزی آشنا ندارین من برم بابای این طرف رو بیارم جلو چشمش؟ حالا بد از بدترش هم اینجاس که دارم با مسترنیک درد دل میکنم، اون نابغه هم میشناسه این مرتیکهء اسکول رو ها، ولی برگشته به من میگه: لابد تو از نظر خودت آروم حرف میزدی. شاید از نظر اون داشتی بد حرف میزدی که اون اینطوری کرده!!! یعنی کاردم میزدی خونم در نمیومد ها!! فقط هنر کردم بهش گفتم: مرسی! من حالم گرفته بود خواستم با تو درد دل کنم! یعنی فک میکنی من نمیدونستم داشتم چطوری حرف میزدم؟ اگه داد زده بودم که حداقل خودم این قد الان خودخوری نداشتم و سبک بودم که!!! بعد میگه: خب این همه من حرف زدم (یه ده دقه ای!)، فقط همین جملش رو دیدی؟؟ کاش یکی به ملت بگه: همیشه همین یه جمله هاست که آدم رو داغون میکنه... همین یه جمله هاس که تیشه به ریشهء سالیانِ سال دوستی میزنه... همین یه جمله هاست که آدما رو میشکنه... هیچ کس از رهگذری که فقط یه جمله میگه و میره، دلش نمیگیره! تو میخوای یه ظرف بزرگ عسل بیار واسه کسی. ولی اگه یه سوسک افتاد تووش، همون سوسکه هست که خراب میکنه همهء اون شهد عسل رو... ولی خب... چه کنم؟ چی داشتم بگم؟ اصلاً چی میشد گفت؟ فقط گفتم: اوکی... باشه... نمیدونم... خدافظ!! [ پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ ]
من فک کنم توی پُست قبلی چون یه کم طبق معمول این روزام کم حرف شده بودم، یه کم گنگ شد بعضی حرفام. توی کامنت بعضیاتون جواب دادم البت. گفتم اینجا هم بنویسم و یه کم روشن شه که نگرانم نباشین: همونطور که قبلنا هم گفتم، ما توی زندگیمون عادت به نگفتنِ تام نداریم. ما میگیم، مشکلاتمون رو، تفاوت هامون رو، سوء تفاهم هامون رو، همه رو راحت به هم میگیم و حل میکنیم. شاید به خاطر همینه که هنوز بعد از شیش هف سال، میتونیم همدیگه رو تحمل کنیم من که داشتم از سکوتم میگفتم، منظورم سکوت تام توی همهء موارد نبود. من الان توی این مورد و چن تا مورد کوچولوی دیگه است که یه کم ساکت شدم. هر چند توی این سکوت و صبر هم، منتظر وقت مناسب برا حل مشکلم هستم. ولی خب باید زمانش برسه. من این سکوت و کم حرفی ای که ازش مینالم، یه مدل دیگه است. راستش من قدیما هر چی برام پیش میومد، عادت داشتم سریع و فی الفور حلش کنم. بی درنگ. ذهنم بد درگیر میشد. ولی طی این سالا و زندگی با مسترنیک، فهمیدم زندگی متاهلی این رو نمیطلبه. گاهی اگه بخوام در لحظه مشکل رو پیش بکشم و حل کنم، خیلی بد از بدتر میشه. مجبورم سکوت کنم. صبر کنم. اون قدری که زمان مناسب برسه. این زمان سنجیه هست که سخته. این سکوته هست که برا من زجر آوره. ولی خب یه باید هست. نمیشه کاریش کرد. اگه بخوام زندگی آروم باشه، باید رعایت کنم این رو. توی همین صبره هست که خب آدم "کم حرف" میشه دیگه. این کم حرفیِ این مدلی هست که خستم میکنه و دلگیر... نه کلاً نگفتن [ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ]
دیروز درسته که خودشیفتگی خونم زده بود بالا، ولی در کل خیلی تکراری بودم مث هر روز ِ این روزا... ولی خب زیاد هم دل و دماغم نسوخته بود. به خاطر همی هم خب پاشدم شیرینی درست کردم. یه مُشت هم با مامان و خواخره حرفیدم و خب روحیم کلاً نرمالیزه بود. + ادامه مطلب [ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ]
ما امروز نون خامه ای پخیدیم! دستور راحتی بود. من فقط فک کنم تخم مرغ زیاد زدم بهش، موادم شل شد و موقعی که توی فر بود، فرمش از کف رفت و بی ریخت شد! از طرفی هم خامه ها معجزه شده بودن، فرم نمیگرفتن!! این بود که تقریباً نیمه غلیظ/رقیق ریختم توی نون ها و فعلاً گذاشتم فریز تا یه کم خودش رو ببنده بعد نوش جان فرماییم. + ها ها ها! نیگا! سر و ته هیچ کدوم معلوم نیس بدبخت! قیافش هم که مث کوفتهء وارفته اس! کاش مزه اش خوب شده باشه حداقل [ سهشنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ]
بَده آدم این قد از خودش خوشش بیادا! دُم ابروهام رو یه کم کوتاه کردم* و طبق معمول به پهنای کل ابروم هم ابرو رو بر داشتمش (زیاد پهن نیست کلاً) بعد این قذه از قیافم خوشم اومده! هی میرم جلو آینه ذوق خودم رو میکنم بعد هی میشینم به مسترنیک میگم: کاش بچه ها و نوه هام هم مث خودم بشن! صورت گرد، لُپ گوگولی! لب کوچولو! مماغ کوچیک... یهنی من الان خودشیفتگیِ خونم زده بالا؟! * جالبیش اینجاس که این مسترنیک از ابروی کوتاه بدش میاد! هی میشینه پامیشه به من میگه: این چه قیافه ایه برا خودت ساختی؟ هنوز چشمات تموم نشده، ابروت تموم میشه! البت این اتفاق که خودشیفتگی خونم بزنه بالا، گاهی پیش میاد فقط. همیشگی نیس! با این که هیچ وقت نمیبرن عوضم کنن و یکی دیگه بیارن، و خب اصولاً همیشه خودمم، گاهی حس میکنم چه زشت شدم، چه پوستم تیره اس، چه پیر شدم (البته این تقصیر مسترنیکه! وگرنه بچهء 27ساله رو چه به پیری! توی این 7 سال پیرم کرد ننه، پیــــــــــر...)! گاهی هم مث الان حس میکنم خیلی کیوت شدم! + نمیدونم! شاید هم اثرات کتبانوگریِ امروزه! بذا ببینم اگه خوب شد، میام میگم چی پخیدم [ سهشنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ]
یعنی خدا میدونه من چقد از این سالن دیپارچر فرودگاه بدم میادا... البت در دو حالت خوشم میاد! یه حالتش رو نمیتونم بگم و خب یه بار هم بیشتر اتفاق نیفتاد و احتمالاً کم پیش بیاد که اتفاق بیفته(!)، یه حالتش هم که خب زمانی هست که خودمون داریم میریم ایران (یا حالا هر مسافرتی...). کلاً سالن دیپارچر همیشه خبر از رفتن میده. رفتن اونایی که دوستشون دارم: برگشت مامان، بابا، خواهره به ایران.... رفتن این دوستای گل امروز... خیلی خیلی خیییلی محدودن دوستام. کسایی که از صمیم قلبم از دوستی باهاشون احساس غرور میکنم. اونایی که فقط دوست نیستن، خواهرن، برادرن، یه تکیه گاهن... و اونایی که امروز برای شروع قدم بعدی زندگیشون، از اینجا رفتن به یه قارهء دیگه، بارزترین نمونهء این دوستا بودن برامون. + بی ربط نوشت: شدیداً حالمان از خودمان به هم میخوره! دقیقاً سه بار یه کار رو شروع کردم و هر سه بار، نصفه ولش کردم!!! یعنی یکی باید مرا زد! اراده سوزی گرفتم! [ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ ]
|
![]() | |